|
مروری
بر خاطرات
شهبانو فرح!
بى وفائى
جهان با شاه
ايران!
كتاب
خاطرات
شهبانو فرح
كه به زبان هاى
مختلفى
ترجمه شده
بود يكى از پر
فروش ترين
كتاب هاى
سال شد.
شخصيت جهانى
شهبانو و
تبليغات
گسترده
رسانه اى با
حضور خود
ايشان در
تلويزيون هاى
معتبر، دو
عامل اصلى
فروش بالاى
اين كتاب بود.
امروزه بدون
تبليغات هيچ كارى
نمى توان
كرد، حتى
مارك هاى
مشهور جهان
نيز براى اين
كه همچنان در
ذهن ها و
خاطره ها
جاى خود را
نگه دارند،
مرتب تبليغ
مى كنند. در
نظر بگيريد
كوكاكولا و
مك دونالد
كه در سراسر
جهان شناخته
شده هستند
باز هم
ميليون ها
دلار و شايد
هم
ميلياردها
صرف تبليغات
مى كنند.
يك فيلم،
آلبوم
موسيقى و يا
كتاب هم اگر
خوب معرفى
نشود هر چند
خالق آن صاحب
نام باشد باز
نمى تواند
برد گسترده
خود را در
بازار فروش
به دست آورد.
مثلاً همين
آخرين كتاب
شاهزاده رضا
پهلوى، با
اين كه كتاب
مادرشان از
فروش بالائى
برخوردار
بود، اما «نسيم
دگرگونى» آن
گونه كه بايد
در ميان مردم
نه تنها
جهان، بلكه
ايرانيان هم
نفوذ نكرد و
تيراژ به
مراتب
پائينى نسبت
به كتاب
خاطرات
شهبانو داشت.
امروز كه حتى
رسانه ها و
به ويژه
تلويزيون هاى
۲۴ساعته
ايرانى «تايم هاى»
خود را مى فروشند
و از
بزرگترين
هنرمندان و
برنامه سازان
تا چهره هاى
ناشناخته
براى
برخوردار
بودن از
ساعتى
برنامه
تلويزيونى
يا بايد
حتماً چند
هزار دلارى
پرداخت كنند
و يا
اسپانسور و
آگهى هاى
مداوم داشته
باشند، حضور
در راديو و
تلويزيون هاى
معتبر غربى
به مراتب
هزينه هاى
ويژه خود را
دارد، (كه در
اين رابطه
جداگانه
مطلبى
خواهيم نوشت...
. )
و بدينسان
بود كه
سازمان
انتشاراتى
كتاب شهبانو
و دوستان و
ياران با
نفوذ و
سرمايه دار
ايشان
برنامه هاى
بسيار ويژه اى
را در
تلويزيون هاى
مختلف براى
معرفى كتاب
ايشان تدارك
ديدند... . كه
البته طرح و
حضور شهبانو
فرح پهلوى در
رسانه هاى
جهانى
همواره
تأثير مثبتى
در افكار
عمومى جهانى
در رابطه با
ايران و
ايرانى
داشته و
خواهد داشت
زيرا كه
يادآور چهره
و سيماى زيبا
و جهان پسند
ايران ديروز
است.
-كتاب خاطرات
شهبانو به
زبان پارسى
داراى يكسرى
اشتباهات
تاريخى و
غيره بود كه
در چاپ جديد
برخى از آنها
اصلاح شد.
برخى از اين
اشتباهات
بسيار فاحش و
محسوس بود به
گونه اى كه
شهبانو
تاريخ خروج
خود و شاه
ايران را سال
۱۳۵۸ مى نويسد
(به جاى سال
۱۳۵۷):
«ما تهران را
در روز ۲۶دى
ماه ۱۳۵۸ در
هوائى سرد و
يخ زده ترك
گفتيم.» و يا
اين كه ايشان
تاريخ تبعيد
خمينى به
تركيه در
عراق را در
سال ۱۹۷۸ ده
سال پيش مى داند
در صورتى كه
۱۴سال پيش
بوده است.
-و يا اين كه
مثلاً در
صفحه ۲۸۲
ايشان مى نويسد
كه:
«كاست هاى (خمينى)
كه در پاريس
پر شده بودند
توسط
هواپيماهاى
ايرفرانس و
يا آلمان
شرقى به
تهران مى رسيدند.»
در صورتى كه
خود من در
جريان بودم
كه اكثر
نوارهاى
سخنرانى
خمينى يا به
طور مستقيم
توسط «كارير»
اداره
مخابرات
ايران ضبط مى شد
و يا هم ساعتى
پس از انجام
سخنرانى،
توسط تلفن به
ايران منتقل
مى شد و
نيازى به
استفاده از
پروازهاى
ايرفرانس و
غيره نبود.
مسئله
اشتباهات
تاريخى گمان
كنم به همان
محاسبه غلط
سال ميلادى
به پارسى
برمى گردد
كه دوست
مهربان ما
آقاى محمدى
در نوشته على
شريعتى
اشاره كرده
بود و البته
با اين همه
مشاور و يار
صميمى و
تحصيلكرده اى
كه شهبانوى
مهربان
دارند لااقل
در اينجا و در
اين امر مهم
مى بايست از
اين افراد
استفاده مى شد
كه پيش از اين
كه اين كتاب
به زبان
پارسى زير
چاپ برود
توسط آنها
خوانده شود و
اين
اشتباهات
بسيار سطحى
كه براى قلم
يك بانوئى كه
در سراسر
جهان داراى
اعتبار است،
در كتابى كه
با تيراژى
بالا منتشر
شده است، در
تاريخ به
يادگار
نماند.
از سوئى جا
داشت كه كل
اين كتاب از
بازار فروش
خارج مى شد و
هيچ يك به
فروش نمى رسيد
تا اين كه چاپ
تصحيح شده
دوم به بازار
مى آمد.
خلاصه
آنچنان كه مى بايست
نشد و كتاب هاى
چاپ اول با
همان
اشتباهات
فاحش در
دسترس همه
قرار گرفت و
اينك مدتى
است كه چاپ
دوم به بازار
آمده است.
چرا
نظام
پادشاهى
متوجه
سازماندهى
روحانيت
نشد؟!
چنانچه
شهبانوى
در خاطرات
خود نوشته
است،
روحانيون و
تشكيلات
آنها از
آزادى اى
برخوردار
بودند كه
ديگر مردم
درصد كوچكى
از آن را
نداشتند.
وقتى يك جوان
به خاطر حمل
يك كتاب ماه ها
زندانى مى شد
و يا اين كه به
خاطر يك اى
كاش و سه نقطه
جوانى ديگر
اگر خداوند
به دادش نمى رسيد
مى رفت آن
جائى كه عرب
نى مى انداخت،
چطور
روحانيونى
كه رسماً و
علناً از
مجاهدين خلق
و فدائيان
خلق و غيره
حمايت مى كردند
و نطق هاى
راديكال با
اتكاء به
آيات قرآن
عليه سلاطين
جائر مى كردند،
كسى
مزاحمشان
نمى شد، اگر
هم بازداشت
مى شدند از
دو ماه تجاوز
نمى كرد.
از همه
جالبتر اين
بود كه از سال هاى
۵۰ جمعى از
روحانيون كه
در آموزش و
پروش نيز
كتاب
تعليمات
دينى مى نوشتند،
به فكر منسجم
نمودن
روحانيون
افتادند و
جلسات زيادى
در تهران، قم
و مشهد تشكيل
دادند،
سيدعلى
خامنه اى،
ربانى املش،
موسوى
كرمانى،
باهنر،
رفسنجانى
بارها
جلساتى داير
نموده و سخن
از سازمان
روحانيون
مبارز مى گفتند
و به فكر
نوشتن يك
برنامه حزبى
بودند يعنى
نه اين كه به
فكر بودند
بلكه نوشته
بودند و به
مشاوره
يكديگر مى گذاشتند
و جالب اين كه
وقتى
جوانانى مثل
ما از اين
مسائل باخبر
بوديم، بدون
شك نيروهاى
امنيتى نيز
آگاه بودند.
كه همين نشست ها
منتهى به
تشكيل شوراى
انقلاب، حزب
جمهورى
اسلامى،
روحانيت و
روحانيون
مبارز و غيره
شد.
با آنچه
شهبانوى
نازنين در
كتاب خاطرات
خود نوشته اند،
امروز من پى
مى برم كه
رها كردن
تشكيلات
بزرگ و چند
هزار نفره
روحانيون با
هزاران هزار
دفاتر حزب (مساجد)
در سراسر
ايران، هر
چند با ديدى و
نگاهى، حساب
شده از سوى
استعمار
نوين نظاره
مى شده است،
اما در داخل
كشور،
محمدرضاشاه
و خانواده
ايشان به
خاطر مذهبى
بودن، تلنگر
زدن به آنها
را جايز نمى دانسته اند.
در نوشته
شهبانوى فرح
پهلوى را در
سال ۲۰۰۴
ميلادى و
۶۰۲۶ آريائى
كه ۲۵سال از
فاجعه ۲۲
بهمن مى گذرد
و جهان براى
حفظ بشريت و
دستاوردهاى
علمى و
تكنولوژيكى
آن سال هاست
در اين انديشه
و تلاش است تا
به نوعى
خردگرائى را
در جهان رواج
بدهد، مى خوانيم
كه شهبانو از
ديدار خود با
آيت الله
خوئى در عراق
مى نويسند و
انگشترى كه
او بر آن دعا
خوانده است و
براى
محمدرضاشاه
فرستاده است.
كلى تعجب
كردم و البته
اين مسائل را
من به عرض
شهبانو
رسانده ام
اما بد نيست
اينجا هم
مرحوم مطرح
شود:
خود من شخصاً
محمدرضاشاه
را به خداوند
نزديكتر مى بينم
تا آيت الله
خوئى، هر چند
من
محمدرضاشاه
را از نزديك
نمى شناختم
اما آيت الله
خوئى را از
نزديك ديده
بودم و بارها
پشت سر ايشان
به صف
ايستاده
بودم آن هم صف
اول و براى
درك صحيح
سخنم بايد
مثالى بزنم:
روزى كه پشت سر
آيت الله
خوئى
ايستاده
بودم (براى
نماز) فردى از
ميان جمع ۳۰ و
يا چهل نفره
از جاى
برخاست و به
زبان عربى
گفت كه سخت
بيمار است و
خونريزى
شديد دارد و
لباسش را
نشان داد كه
غرفه در خون
بود و از آيت الله
خوئى خواست
تا به او كمك
كند، من با
خود پنداشتم
كه هم اكنون
آيت الله
دستور خواهد
داد تا
سريعاً او را
به يك
بيمارستانى
برسانند و يا
از
تحويلدارش
كه پشت سرش
نشسته بود
خواهد خواست
تا دسته
اسكناسى به
او بدهد تا
خود براى
مداوايش
اقدام كند،
تحويلدار با
آيت الله در
گوشى، صحبت
كرده و پس از
آن آقاى
تحويلدار به
فردى اشاره
كرد و آن فرد
كلاهى را
برداشته و
جلو تمامى
حاضرين
گرفته و از هر
يك خواست تا
به آن مرد
كمكى كنند.
حال در همان
شرايط آيت الله خوئى
در ايران،
عراق،
انگلستان و
ديگر نقاط
جهان ميليون ها
و شايد هم
ميلياردها
دلار در
اختيار داشت.
بعد وقتى
شهبانوى
عزيز مى نويسند
كه آيت الله
ايشان و
پرنسس
فرحناز و
پرنس عليرضا
را در: «اطاق
كوچكى كه به
سادگى در آن
مى زيست
پذيرفت و يك
انگشتر عقيق
كه دعا روى آن
حك شده بود
براى پادشاه
به من داد و از
من خواست به
پادشاه
بگويم كه
براى موفقيت
او در خدمت به
اسلام و
ايران دعا
خواهد كرد.»
من مات و
مبهوت مى مانم
كه يعنى
امروزه حتى
پس از سال ها
و اين همه
سادگى در
مبادلات
اخبار و
اطلاعات و
غيره،
شهبانوى
نازنين ما كه
اينروزها با
انتشار همين
كتاب كلى
براى ما
ايرانى ها
در سطح جهان
افتخار
آفريده است،
از واقعيت ها
و حقيقت ها
بى خبر
هستند؟ يعنى
اگر در آن سال ها
كه روحانيون
رها شده در
ايرانشهر
سرگرم منظم
كردن خود
براى كسب
قدرت بودند
نيز همين
ساده
نگريستن به
تاريخ ديروز
و امروز و نوع
باور و ايمان
و آگاهى از
ريا و نيرنگ و
غيره... به
آنها فرصت
داد تا به
راحتى و
سادگى قدرت
را قبضه كنند.
ديگر امروز
كه آن خاطرات
را مى نويسيم
چرا نگاه
انتقادى
نداشته
باشيم و چرا
باورها را
صيقل ندهيم؟
...
به ياد آن طنز
زيباى استاد
عزيزم عزيز
نسين مى افتم
كه روزى در
همين پاريس
به من گفت:
من از اين
سازمان هاى
انتشاراتى
ايرانى خيلى
دلگيرم.
تمامى كتاب هاى
مرا از تركى
به پارسى
ترجمه كرده و
در تيراژهاى
بالا چاپ مى كنند
و يك ريال هم
به من نداده و
نمى دهند،
در صورتى كه
يك ملاى ترك
كه در يك شهر
دور افتاده
يك كتاب نه
چندان جالبى
نوشته است،
براى ترجمه و
چاپ آن در
ايران كلى
پول گرفته كه
با آن
توانسته
خانه اى
بخرد.
من هم فكر
كردم يك ريشى
بگذارم و به
ايران بروم
تا شايد به
حقم برسم و من
هنوز در اين
فكر بودم كه
چه جور ريشى
بگذارم!؟
خيلى بلند،
ته ريش
متوسط، نيمه
ريش و يا
غيره، كه
ناگهان
تمامى ايران
را ريش گرفت
كه ديگر ريش
مادر برابر
اين همه ريش
به كارى
نخواهد آمد.
با همه اينها
كتاب خاطرات
شهبانو فرح
پهلوى به
عنوان يك سند
تاريخى
گوياى
بسيارى از
مسائلى است
كه مى تواند
براى هر لحظه
و دوران ما
قابل درس گيرى
و عبرت باشد.
-دل بستن هاى
بى مورد ما
به بيگانگان.
-ساده لوحى و
خوش باورى ها
ما.
-عدم
برخوردارى
از حافظه
سياسى
تاريخى براى
تحليل عميق و
حساب شده
گذشته.
-بى حوصلگى
از تداوم
نبرد و
همواره چشم
به در دوختن
براى آمدن يك
ناجى.
-و از همه
مهمتر درك
اين مسئله
حياتى و
ضرورى كه
بيگانگان و
استعمار
نوين با
اقتصاد
جهانى و
رهبرى سياسى
دنيا را در
دست دارند،
هرگز خواهان
رشد فكرى و
اعطاى آزادى
و دموكراسى
به كشورهاى
جهان سوم
نيستند. گاوى
كه عاقل شود،
ديگر شير مفت
به كسى
نخواهد داد.
در نوشته هاى
شهبانو به
ويژه از
هنگامه خروج
شاه از كشور،
به درستى به
اين مسئله پى
مى بريم كه
ايران و
پادشاهى كه
يكى از هم پيمانان
غرب در منطقه
حساس
خاورميانه
بود و با هيچ
كشورى در حال
جنگ و دشمنى
نبود و از
سوئى
ميلياردها
دلار در
صندوق هاى
آنها ذخيره
داشت كه خروج
آن ذخيره ها
موجب
ورشكستگى آن
بانك ها مى شد،
وقتى كه مى خواهد
از كشور خارج
شود جائى را
براى اقامت
موقت ندارد.
شما در نظر
بگيريد كه
ايران
پادشاهى سهم
بسيار
بالائى در
شركت كروپ
آلمان دارد،
۴۴ميليارد
دلار در
اورديف
فرانسه دارد
و ۲۲ميليارد
دلار سپرده
ارزى در
آمريكا دارد
و در صدها
كمپانى بزرگ
و كوچك در
سراسر اروپا
و آمريكا
خانواده
پهلوى
سرمايه گذارى هاى
بسيار بالاى
شخصى دارند؛
در كمپانى هاى
نفتى،
بانكى،
انتشاراتى
راديو و
تلويزيونى،
فروشگاه هاى
بزرگ زنجيره اى،
خطوط هوائى و
غيره كه اين
سرمايه گذارى هاى
شخصى جداى
سرمايه گذارى هاى
رسمى بنام
دولت
شاهنشاهى
بوده است. اما
با همه اينها
نه تنها
آمريكا در
سقوط نظام
پادشاهى
پيشقدم است،
كه اين هم
پيمان بزرگ
را نيز به
آنجا راه نمى دهد.
در رابطه با
انجام
تظاهرات ضد
شاهى در
آمريكا
شهبانو مى نويسد:
«در مهر ماه
۱۳۵۶ ما براى
يك بازديد
رسمى عازم
آمريكا شديم...
. ورود ما به
كاخ سفيد
لحظات
دشوارى را در
پى داشت.
تظاهر
كنندگان در
آن سوى رديف
مأموران
امنيتى جمع
شده بودند.
برخى براى كف
زدن و ابراز
احساسات و
برخى براى
ناسزا گفتن.
جدالى خشونت بار
ميان دو گروه
تظاهر كننده
درگرفت و
پليس مجبور
به دخالت شد.
پليس از گاز
اشك آور
استفاده كرد
و اين گاز تا
نزديكى
جايگاه پيش آمد
و بدينسان
بينندگان
تلويزيون در
سراسر جهان
شاهد صحنه
غير قابل
تصورى بودند
كه در آن رئيس جمهور
آمريكا و
پادشاه
ايران در حال
سرفه كردن و
پاك كردن
چشمانشان،
به نطق خود
ادامه مى دادند.
آيا اين
اراده
زمامداران
جديد نبود كه
ما را در
مخمصه
گذاشته تا به
ما بفهمانند
كه از اين پس
مخالفين
سلطنت مورد
حمايت آنها
هستند؟ (ص۲۶۲).
اين سخنان
شهبانوى
ايران است كه
رسماً مى نويسد
كه آمريكا
قاطعانه بر
آن شده بود تا
از مخالفين
سلطنت حمايت
كند.
با دانش به
آنچه پيش از
اين در رابطه
با احزاب غرب
به ويژه
آمريكا
نوشتيم و اين
كه هر دو حزب
در اصل مجرى
طرح هاى»
تينگ تانك هاى
«آمريكائى
هستند كه
برنامه نويس
منافع
آمريكا، حتى
در پنجاه سال
و صد سال
آينده مى باشند،
فرقى ميان
حزب جمهوريخواه
يا حزب
دموكرات در
رابطه با
اجراى طرح هاى
برنامه ريزى
شده» تينك تانك ها
«نيست.
و در صورتى كه
منافع
آمريكا
ايجاب كند نه
تنها قربانى
نمودن
بيگانگان كه
سربازان خود
آمريكائى و
مأموران و
سياستمداران
برجسته آنها
نيز به دور از»
ذبح شرعى «نخواهند
بود.
پس از آمريكا
اين دولت
انگليس است
كه رسماً بى مهرى
خود را نسبت
به خاندان
سلطنتى و شخص
محمدرضاشاه
نشان مى دهد.
شهبانو مى نويسد:
» امروز صبح
مطلع شدم كه
دولت آمريكا
ما را نخواهد
پذيرفت.
مكزيك هنوز
جواب نداده
است. اما اين
كشور براى
بچه هاى من
كه
اسپانيولى (اسپانيائى)
نمى دانند
مناسب نيست.
كانادا نيز
جواب نداده
است فقط
انگلستان
باقى مى ماند.
در آنجا نيز
انتخابات
نزديك است و
تا چند هفته
ديگر موضوع
روشن خواهد
شد. خداوندا!
اگر همه به ما
جواب منفى
بدهند چه
خواهيم كرد؟ «
البته
خداوند نه،
بلكه
انگلستان
جواب مى دهد
و شهبانو در
چهار خط
پائين تر مى نويسد:
» دولت
انگلستان به
نوبه خود به
وسيله دنيس
رايت سفير
سابق انگليس
در تهران كه
نزد ما به
باهاماس آمد
عدم موافقت
خود را با سفر
ما به آنجا
ابراز داشت.
سردنيس
هنگام ورود
با سبيل
مصنوعى و
كلاه، قابل
شناسائى
نبوده است.
پايتخت هاى
جهان، يكى پس
از ديگرى پشت
به ما مى كردند.
«
البته
محمدرضاشاه
در خاطرات
خود صريحاً
نوشته بود كه:
» ازيك سال و
نيم پيش
اصلاً وعده هاى
آمريكا ارزش
زيادى نداشت.
«
www
«كتاب
كهن دياراى
شهبانو»
عنوان
اصلى كتاب
خاطرات
شهبانو فرح، «كهن
ديارا» است كه
برگرفته از
ترانه
جاودانه
نادر
نادرپور است.
انتخاب اين
عنوان براى
كتاب از سوى
شهبانو، عشق
و علاقه و
نوستالژى
ايشان را به
ايران، اين
سرزمين پر
مهر و كهن مى رساند،
بارها شاهد
بوده ايم كه
هرگاه
شهبانو به
ياد ايران مى افتد
و يا اثرى از
ايران كهن را
مى بيند اشك
در چشمانش
جارى مى شود.
همين چند سال
پيش بود كه در
نمايشگاه
آثار هنرى
۷۰۰۰ ساله
ايران در
آلمان آنگاه
كه در برابر
نقشه ايران
قرار گرفت بى اختيار
شروع به
گريستن
نمود، آن همه
در برابر
دوربين هاى
خبرنگاران
جهان.
كهنى ديارا،
ديار يارا،
دل از تو كندم
ولى ندانم
كه گر گريزم
كجا گريزم؟ و
گر بمانم كجا
بمانم
و اين سرگذشت
شهبانو است
از روزى كه از
ايران به
همراه
پادشاه خارج
شد، قرارى
ندارد، روزى
در فرانسه
است و چند
روزى در
آمريكا، چند
صباحى از سال
را در قاهره
است و روزهاى
ديگر در
سفرهاى
اروپا.
از همان ۲۶ دى
ماه ۱۳۵۷ كه
در هوائى سرد
ايران را ترك
كرد و به سوى
قاهره پرواز
كرد- به همراه
شاه ايران- و
پس از شش روز
قاهره را به
مقصد مراكش
ترك كردند،
اين بى قرارى
در شهبانو
وجود داشته
است.
شهبانو در
خاطراتش،
همان چهره
ميهن دوستى
و سالارى
پادشاه را به
خوبى ترسيم
مى كند كه
سلامت و
منافع ملت
ايران حتى در
هنگامه گريز
از كشور،
برايش حائز
اهميت است:
«او (پادشاه)
در جواب
انورالسادات
كه پيشنهاد
كرده بود
هواپيماهاى
جنگى ايران
را به مصر
بخواند، با
صراحت جواب
رد داده بود و
اضافه كرده
بود:» نيروى
هوائى متعلق
به كشور
ايران است «و
شهبانو
ادامه مى دهد
كه:
مسلم بود كه
او هيچ عملى
براى به دست
آوردن قدرت
از راه اعمال
زور انجام
نخواهد داد و
در پيروى از
معتقدات
خود، در
انتظار دعوت
مردم براى
بازگشت به
ايران خواهد
ماند (ص ۲۹۷) .
محمدرضاشاه
همواره نسبت
به دشمنان
خود نيز حالت
مهربانانه
داشت. چنانچه
مى دانيم
بسيارى از
دشمنانش را
پس از
بازداشت مى بخشيد
و حتى آنها را
به خدمت مى گرفت.
پادشاه حتى
حاضر نمى شود
تا بزرگترين
دشمن خود،
خمينى را
سربه نيست
كند:
» در آن روزها
صحبت از
بازگشت آيت الله
خمينى بود.
يكى از
افسران
همراه ما از
پادشاه
خواست تا
دستور
انهدام
هواپيماى
خمينى قبل از
رسيدن به
تهران داده
شود. همسرم با
اين پيشنهاد
مخالفت كرد.
اين فكر تازه اى
نبود و زمانى
هم كه در
تهران بوديم
افسران
نيروى هوائى
همين
پيشنهاد را
به او كرده
بودند و مورد
موافقت او
قرار نگرفته
بود. «
در رابطه با
قتل خمينى،
آرى ين مناشه
مشاور
امنيتى اسحق
شامير نخست وزير
اسرائيل نيز
طى مصاحبه اى
به خود من (سياوش
اوستا) گفته
بود كه
اسرائيل به
محمدرضاشاه
پيشنهاد
ترور خمينى
را داد، اما
پادشاه با
انجام اين
عمل مخالفت
نمود.
والرى ژيسكاردستن
نيز هنگام
سفر خمينى به
فرانسه با
شاه مشورت
كرده بود ولى
پادشاه با
ورود خمينى
به فرانسه
موافقت
نموده بود.
چنانچه
شهبانو مى نويسد،
شاه از تمامى
همراهان خود
مى خواهد كه
به ايران
بازگردند:
» با قبول اين
واقعيت كه
مرحله جديدى
آغاز شده و
اميد بازگشت
فورى به
ايران وجود
ندارد،
پادشاه
كاركنان
بوئينگ ۷۰۷
را كه همه
نظامى بودند
و ما را از
تهران تا
مراكش
همراهى كرده
بودند، از
خدمت معاف
كرد. همچنين
با عزيمت
بعضى از
مأموران
امنيتى كه
مايل به
بازگشت به
ايران بودند
موافقت كرد.
پادشاه مى خواست
هواپيما به
ايران تحويل
داده شود و از
سوى ديگر
خانواده اين
افراد در
تهران مانده
بودند.
پادشاه به
آنها گفت: «ما
نمى دانيم
چه وقت
بازخواهيم
گشت، ولى
موقع آن
رسيده است كه
شما نزد
خانواده هاى
خود
بازگرديد.
اگر هنگام
ورود مشكلى
برايتان پيش
آيد، من به
شما اجازه مى دهم
بگوئيد كه به
اجبار ما را
همراهى كرده ايد.»
سپس همين
گفتار را
براى
اطرافيان ما
تكرار كرد.
برخى از آنها
تصميم به
بازگشت
گرفتند و
بعضى ديگر
مصمم به
درخواست
پناهندگى از
كشورهاى
اروپائى و
آمريكائى
شدند.
كاركنان
هواپيما
هنگام ورود
به تهران،
دچار مشكلى
نشدند و
خلبان كه
فرزند يك
تيمسار بود،
چندى بعد به
سازمان
مجاهدين
پيوست و
تقدير آن بود
كه همين
خلبان دو تن
از همگامان
قديم آيت الله
خمينى را از
ايران خارج
كند. «(ص ۲۹۹)
پس از
استقرار
جمهورى اسلامى
در ايران،
شاه و شهبانو
از مراكش به
رباط مى روند
اما مراكش
نيز توسط
فرانسه و يا
به پيشنهاد
فرانسه از
محمدرضاشاه
مى خواهد تا
اين كشور را
ترك كند،
تمامى
مهربانى ها
و دوستى ها
گوئى به
پايان خط حفظ
قدرت شخصى
رسيده است و
جهان به شاه
ايران پشت مى كند:
» الكساندر
دومارانش
رئيس سازمان
اطاعات
فرانسه براى
ديدن همسرم
به مراكش آمد
و او را از
خطراتى كه
اقامت ما در
كشور مراكش
براى ملك حسن
دوم ايجاد مى كرد
آگاه نمود. در
چنين شرايطى
بود كه مى بايست
هر چه زودتر
تبعيدگاه
جديدى مى يافتيم.
دولت فرانسه
ما را
نپذيرفت
زيرا به گفته
مارانش از
عهده حفاظت
ما برنمى آمد.
دولت سوئيس
نيز همين
رويه را پيش
گرفت. كشور
موناكو كه
رضا به آنجا
سفر كرده بود
نخست با رفتن
ما به آنجا
موافقت
نمود، اما
بعداً تحت
فشار دولت
فرانسه
تصميم خود را
تغيير داد.
دولت آمريكا
نيز در مقابل
درخواست ما
گفته بود: در
آينده شايد.
پيامى از
انگلستان
داشتيم مبنى
بر آن بود كه
مارگارت
تاچر در صورت
پيروزى در
انتخابات با
رفتن ما به آن
كشور موافقت
خواهد كرد.
اما همين كه
به نخست وزيرى
رسيد، يعنى
زمانى كه ما
در باهاماس
بوديم به عهد
خود وفا نكرد.
ما با بسيارى
از كشورهاى
دنيا روابط
نزديك و با
بعضى از آنها
روابط
دوستانه
داشتيم ولى
امروز همه از
ما روى برمى گرداندند.
ملك حسن دوم
هواپيماى
شخصى خود را
در اختيار ما
گذاشته بود و
حركت اين
هواپيما
بستگى به
تاريخ و
مقصدى داشت
كه انتخاب مى كرديم.
در آن زمان
بود كه مطلع
شديم كشور با
هاماس حاضر
است فقط به
مدت سه ماه ما
را بپذيرد.
اين دعوت
حاصل كوشش هاى
ديويد
راكفلر و
دوست همسرم
هنرى
كيسينجر بود
كه در آخرين
لحظات به دست
ما رسيد. روز
دهم فروردين
ماه ۱۳۵۸ ما
به سوى
ناسائو
پايتخت
باهاماس
پرواز كرديم.
همراهان ما
عبارت بودند
از: مادرم،
ليوسا
پيرنيا پزشك
بچه ها،
سرهنگ جهان بينى
مسئول امنيت
پادشاه،
سرهنگ ها
اويسى،
ناصرى،
همراز،
محمدى،
پرستار ليلا
دوشيزه گلرخ
و بالاخره
محمود
الياسى
پيشخدمت
مخصوص
پادشاه. خانه اى
كه براى ما به
قيمت گزاف
اجاره شده
بود، فقط يك
سالن و دو
اتاق داشت و
بديهى است كه
با ذكر نام ما
قيمت ها پنج
برابر و حتى
ده برابر مى شد.
در آن خانه
جاى كافى
براى چمدان ها،
۱۵چمدان
براى همه
خانواده
وجود نداشت
بدين جهت
مجبور شديم
آنها را در
حياط زير يك
چادر
پلاستيكى
نگاهداريم و
براى
همراهان
خانه هاى
چوبى محلى و
يا اطاق هائى
در هتل اجاره
كرديم. دو ماه
و ده روزى كه
در جزيره
باهاماس
گذرانديم از
جمله تاريك ترين
روزهاى
زندگى من به
شمار مى رود. «
در همين
دوران كه شاه
و شهبانو شهر
به شهر در پى
يافتن مكانى
امن هستند در
تهران توطئه هاى
استرداد
پادشاه
روزبروز شدت
مى گيرد و از
سوئى
دولتمردان و
امراى ارتش
شاه هر روز به
جوخه هاى
اعدام سپرده
مى شوند. حتى
تيمسار
پاكروان كه
۱۵سال پيش
خمينى را از
مرگ و اعدام
حتمى
رهانيده
است، اعدام
مى شود. نه
تنها تيمسار
پاكروان و
هويدا و ديگر
مقامات
بلندپايه،
بلكه
استوارى كه
خمينى را از
تهران تا
تركيه
همراهى
نموده است
نيز به قتل مى رسد.
در آن سوى
گريز اضطراب
است و جستجو
براى
استقرار و
امنيت و در
داخل ميهن
خشم است و
خشونت و
تلاوت آيات
قتال و مرگ و
نيستى كه
ويرانى ميهن
نيز در پى آن
دوان دوان
در راه است.
www.
awesta. net
«شهبانو
و كهن ديارا»
براى نجات
جان شاه
پزشكان
آمريكائى به
وظيفه خود
عمل نكردند
در
صورتى كه
خلخالى در
تهران جايزه
۷۰هزار
دلارى بر سر
شاه ايران
تعيين كرده
بود، پادشاه
و خانواده اش
در جستجوى
مكانى براى
ماندن بودند
و از سوئى
بيمارى
مرموز (سرطان)
نيز روزبروز
شدت مى گرفت.
شهبانو
در رابطه با
جايزه
خلخالى مى نويسد:
«خلخالى
اعلام كرده
بود كه
افرادى را
براى كشتن ما
خواهد
فرستاد و
براى كشتن
همسرم هفتاد
هزار دلار
جايزه تعيين
كرده بود.
چندى بعد اين
جمله را نيز
به گفته هايش
اضافه كرد:»
اگر فرح او را
بكشد علاوه
بر دريافت
جايزه، عفو
خواهد شد و مى تواند
به ايران
بازگردد. «ص
۳۰۸.
در آينده
خواهيم ديد
كه چگونه در
پى تماس هاى
خلخالى و قطب زاده،
خود
آمريكائى ها
بر آن مى شوند
تا براى
بهبود روابط شان
با ايران
اسلامى و
آزادى
گروگان هايشان
به حيات
پادشاه
خاتمه دهند.
باهاماس به
پادشاه خبر
مى دهد كه
رواديد آنها
را تمديد
نخواهد كرد و
آنها مى بايست
در جستجوى
مكانى ديگر
باشند.
» مكزيك با
وساطت هنرى
كيسينجر،
عاقبت با
رفتن ما به آن
كشور موافقت
كرد. مكزيك از
اين موقعيتى
كه پيش آمده
بود تا درسى
در زمينه
اخلاق و
سياست به
آمريكا بدهد
خرسند بود. «ص۳۱۰.
نيكسون و
كيسينجر
براى ديدن
شاه به مكزيك
مى روند در
همان روزها
دكتر بختيار
نيز از ايران
خارج مى شود
و با شاه تماس
مى گيرد:
» شاپور
بختيار از
پاريس با ما
تماس گرفت،
بنابراين
توانسته بود
صحيح و سالم
از ايران
خارج شود. او
هنگامى كه ما
سر ميز غذا
بوديم تلفن
كرد. پادشاه
حاضر نشد به
او صحبت كند.
پرسيدم مى خواهى
من با او حرف
بزنم؟ او در
جواب گفت: اگر
مايلى. نخست وزير
سابق گفت كه
خيال دارد از
آن پس عليه
روحانيونى
كه مملكت را
متصرف شده اند
مبارزه كند و
از من خواست
مراتب
احترام او را
به پادشاه
برسانم. «ص
۳۱۴
بيمارى شاه
وخيم تر مى شود
پزشكان
آمريكائى
مكزيكى هر يك
تشخيص مى دهند.
» ... من از
پزشكان محل
كمك خواستم و
آنها با عدم
آگاهى از نوع
بيمارى او،
تشخيص بحران
مالاريا
دادند.
معالجه آنها
طبيعتاً
سودى نبخشيد. (جاى
پرسش است؟ با
اين كه
اطرافيان از
اصل بيمارى
آگاهى داشته اند
چرا اجازه
معالجه
بحران
مالاريا
داده اند!!
آيا استفاده
از داروهاى
نامربوط
مسئله ساز
نمى شود!؟)
روبرت
آرمائو كه
خود را مسئول
سلامتى او مى دانست
ولى از
بيمارى
واقعى
پادشاه بى خبر
بود، ابتكار
به خرج داده،
يك متخصص
آمريكائى
بيمارى هاى
مناطق حاره،
يعنى دكتر
بنجامين كين
را به
كوئرناواكا
دعوت كرد.
ورود دكتر
كين كه بدون
شك با حسن نيت
انجام گرفته
بود موجب
آغاز يك دوره
گفتگوهاى
ناهماهنگ
درباره
بيمارى
پادشاه شد و
كار به جائى
رسيد كه
بعدها دكتر
فلاندرن آن
را دوره
مصيبت هاى
مكرر ناميد.
پزشك
آمريكائى
مرض ابتلاء
به مالاريا
را مردود
دانسته
بيمارى
پادشاه را
مشكل لوزه المعده
تشخيص داد.
پادشاه درد
بسيار شديدى
در سمت چپ كمر
احساس مى كرد
و پزشك
آزمايش خون
براى او
تجويز نمود
اما پادشاه
با آن صريحاً
مخالفت كرد.
او به دكتر
فلاندرن
اعتماد كامل
داشت و هنوز
نمى خواست
راز بيمارى
خود را فاش
كند، دكتر
كين ناراضى و
يقيناً
مشكوك از
بابت
خوددارى از
آزمايش، به
نيويورك
بازگشت. «ص
۳۱۵
جاى بسى انديشه
و تفكر است،
در صورتى كه
خود شهبانو
در كتابش مى نويسد،
پادشاه و
ايشان مى دانسته اند
كه احتمالاً
در تمامى
اماكن
اقامتشان
ميكرفن
كارسازى شده
است و از سوئى
از هنگام
خروج از كشور
زير پوشش
امنيتى
خارجى و
ايرانى بوده اند
و راز بيمارى
شاه محرمانه
باقى نمانده
است. بگونه اى
كه در همان
هنگامه در
تهران سران
جمهورى اسلامى
از نوع
بيمارى
باخبر بودند
و در پى
مصاحبه ها و
تحقيقات
انجام شده (به
ويژه گفتگوى
خود من با
رئيس سازمان
امنيت
فرانسه) از
هنگامه حضور
شاه در ايران
سال ۱۳۵۳
جهان سياست
از بيمارى وى
باخبر بوده
است (لااقل
آنهائى كه مى بايست
باخبر بودند.)
شهبانو با
پروفسور
فلاندرن
تماس مى گيرد
تا او را از
وخامت حال
شاه باخبر
سازد.
شهبانو به
نقل از نوشته هاى
پزشك معالج
شاه مى نويسد:
» وقتى به
آنجا رسيدم (فلاندرن
سخن مى گويد)
كسى مرا از
آمدن دكتر
كين مطلع
نكرد. بعد از
صحبت با
بيمار و
شهبانو
درباره
تغيير وضع
جسمانى
پادشاه به
اين نتيجه
رسيديم كه
بسترى كردن
پادشاه براى
معاينات و
درمان فوريت
دارد. اين
گفتگو در روز
يكشنبه يا
دوشنبه
اتفاق افتاد
و پنجشنبه (يا
جمعه) بعد
پادشاه به
نيويورك
منتقل شد. در
هفته اى
كوتاه بين
اين دو تاريخ
اتفاقات
بسيارى به
وقوع پيوست.
آنچه به نظر من
گفتگوهاى
طبى مى نمود،
در حقيقت
مبارزات
سياسى مابين
آمريكائى ها
بود و اين
موضوع را
تحقيقاتى كه
درباره آن
دوران انجام
گرفته است. به
خوبى نشان مى دهد.
نخستين
مسئله مورد
بحث، محل
بسترى كردن
پادشاه بود.
وقتى كه
احتمال رفتن
به آمريكا را
مطرح كردم
پادشاه
دقيقاً گفت:
بعد از آنچه
بر سر من
آوردند اگر
به زانو هم
بيفتند به
آنجا نخواهم
رفت. اين
گفتگو روز
دوشنبه
انجام گرفت و
پنجشنبه شب
بعد قرار شد
ايشان به
آمريكا
بروند. من مى توانم
به صراحت
بگويم كه
رفتن پادشاه
به آمريكا
فقط به اراده
و تصميم خود
او نبود و
دلائل ديگرى
در اين تصميم گيرى
دخالت داشت. «ص۳۱۶.
آمريكا كه
چندين بار
از ورود
پادشاه به
آنجا
خوددارى
نموده بود و
صريحاً با
پناهنده شدن
آنها مخالفت
كرده بود، به
ناگهان تلاش
مى كند تا به
بهانه
مداواى وى،
او را به
آمريكا ببرد.
مذاكرات
آمريكائى ها
با قطب زاده
و خلخالى يكى
از اصلى ترين
عوامل بردن
جسم فرتوت و
بيمار
پادشاه به
آمريكاست.
زيرا اينك
پادشاه
تبديل به يك
سوژه مورد
معامله
بسيار قوى و
پر ارزشى شده
است كه
آمريكائى ها
مى توانند
از آن بهترين
بهره را
ببرند.
در صورتى كه
پزشك معالج
شاه در تلاش
است تا مكان
مناسبى را در
بيمارستان
در مكزيك
آماده سازد،
آمريكائى ها
شاه دوست شده
و برخلاف
تمايل خود
او، وى را به
آمريكا مى برند.
شهبانو در
كتاب خود به
نقل از پزشك
فرانسوى
پادشاه مى نويسد:
فوراً متوجه
شدم كه گروه
آمريكائى با
ماندن
پادشاه در
مكزيك
موافقت
ندارند، همه
دلايل لازم
را براى قانع
كردن روبرت
آرمائو براى
قبول اين
مطلب كه
امكانات
مكزيكو براى
بسترى كردن
پادشاه كافى
است ارائه
كردم. من از
مكزيكو در
برابر
آمريكا دفاع
نمى كردم
بلكه فقط به
سئوالى كه از
من شده بود
جواب مى گفتم»
آيا امكان
اين كار در
مكزيكو هست؟
و پاسخ من اين
بود «بله
كاملاً ممكن
است» ... براى من
روشن شد كه
عليرغم
اظهارات چند
روز پيش
پادشاه،
دلائل كافى
براى
قبولاندن
سفر آمريكا
فراهم شده
است و به من
اطلاع دادند
كه در حال اخذ
تصميم براى
رفتن به
آمريكا
هستند. من كه
گمان مى كردم
هنوز اختيار
اخذ تصميمات
طبى را دارم
نگران اين
مطلب بودم كه
او را به دست
كدام گروه
پزشكى بايد
سپرد؟ (چون از
آمدن دكتر
كين به مكزيك
بى خبر بودم
نمى توانستم
حدس بزنم كه
در اين باره
قبلاً تصميم
گرفته شده). ص
۳۱۷.
پزشك ويژه
پادشاه در
تلاش است تا
چند متخصص
آمريكائى را
براى معالجه
پادشاه از
شرق و غرب اين
كشور به
نيويورك
دعوت كند كه
ناگهان با
دكتر كين كه
پيش از اين
توسط
آمريكائى ها
در مكزيك به
بالين شاه
آمده است و
نوع بيمارى
را غلط تشخيص
داده است
برخورد مى كند:
«از حضور دكتر
كين اظهار
تعجب كردم و
پس از صحبت با
او به اعتراض
گفتم كه ما
نياز به
متخصص
بيمارى هاى
مناطق حاره
نداريم و
منطقاً نمى توانستم
مسئوليت هاى
خود را به او
واگذار كنم.
به من گفتند
كه چون
پزشكانى كه
از نيويورك
دعوت كرده
بودم، نمى توانستند
بيايند، يكى
از دستياران
خود را
فرستاده اند
و او همان
دكتر كين بود.
در برابر
اعتراض من،
اطمينان
دادند كه
متخصصين
مورد نظر من
به نيويورك
خوانده
خواهند شد. هر
چه بيشتر با
كين صحبت مى كردم
به تعجب من
افزوده مى شد.
اين شخص كه
قرار بود
دنباله كار
را در دست
گيرد، در
رشته خون
شناسى و
سرطان تخصص
نداشت. اين
وضع مرا
عصبانى و
بدبين كرده
بود. از نظر
پزشكى وضع
بيمار را در
آن زمان مى توان
چنين توصيف
كرد: پخش و
توسعه لنفوم
با عود مجدد
در ناحيه فوق
ترقوه اى و
در ناحيه زير
حجاب حاجز و
كاهش بيش از اندازه
ياخته هاى
خونى كه شيمى
درمانى را
دچار اشكال
مى كرد. من
متأسفانه
رويدادهاى
آتى را پيش بينى
مى كردم
زيرا متوجه
شده بودم
سياستى كه
زوج» آرمائو و
كين «در پيش
گرفته بودند
عملاً مرا از
دخالت در
تصميم گيرى
بركنار مى كرد.
علاوه بر اين
اطلاع از عدم
تمايل قلبى
پادشاه به
رفتن به
نيويورك
موجب نگرانى
بيشتر من شد و
وقتى كه
دانستم او را
به
بيمارستان
نيويورك مى فرستند
بر بدبينى من
افزوده شد
زيرا هنوز
درگيرى هائى
را كه در
هنگام بسترى
كردن آقاى
علم با بعضى
از مسئولين
اين
بيمارستان
داشتم به ياد
مى آوردم. من
بعدها
فهميدم كه
همه تصميمات
از پيش گرفته
شده بود. بدون
اين كه
بخواهم وارد
ماجرا بشوم
به نظرم آمد
كه نقش من به
پايان رسيده.
به هتل مجلل
كين تاس
بازگشتم. در
طول پنجاه
ملاقات هر
بار فكر مى كردم
به دليلى
ديدار
دوباره دست
نخواهد داد.
از اين كه
ديگر نمى توانستم
براى بيمارى
كه زمانى
دراز فكر مرا
به خود مشغول
داشته بود
كارى انجام
دهم نگران و
مضطرب بودم.»
ص ۳۱۹ و ۳۲۰.
شهبانو نيز
تأكيد مى كند
كه:
«اين كاملاً
درست است كه
پادشاه و من
هر دو ترجيح
مى داديم
همسرم در
مكزيك بسترى
شود. قبول
پيشنهاد
آمريكا به
دلائل طبى
بعد از آن كه
با رفتن ما به
آمريكا
مخالفت كرده
بودند
برخورنده
بود. علاوه بر
اين من از
تظاهراتى كه
ممكن بود
عليه ما برپا
شود و اصولاً
از دشمنى
سياستمداران
آمريكا نسبت
به خودمان
نگران بودم.»
شب سى ام مهر
ماه يا اول
آبان ما با يك
هواپيماى
خصوصى به سوى
نيويورك
پرواز كرديم.
قرار بود در
فورلودردال
در فلوريدا
براى انجام
تشريفات
گمركى توقف
كنيم ولى از
همان لحظه
گرفتارى
شروع شد
هواپيما در
لودردال به
زمين نشست.
اما خلبان در
انتخاب
پايانه
فرودگاه
اشتباه كرده
بود در نتيجه
كسى در
انتظار ما
نبود در درون
هواپيما هوا
بسيار گرم
بود. يك بازرس
وزارت
كشاورزى
وارد
هواپيما شد
تا مطمئن شود
كه ما گياه يا
مواد غذائى
فاسد شدنى با
خود نداريم.
پس از يك ساعت
معطلى
مقامات رسمى
كه در
فرودگاهى
ديگر انتظار
ما را مى كشيدند
نزد ما آمدند
و توانستيم
به طرف
نيويورك
پرواز كنيم.
دو اتاق براى
ما در طبقه
هفدهم تعيين
شده بود يكى
براى پادشاه
و ديگرى براى
همراهان.
انجام عمل
جراحى به روز
دوم آبان
موكول شد. به
من اجازه
دادند كه
همسرم را تا
در اطاق
جراحى
همراهى كنم.
هنگام ورود
به اتاق
جراحى،
پادشاه با
نااميدى دست
مرا محكم
فشرد و گفت:
مواظب بچه ها
باش و زير بار
زور نرو.
جراح كيسه
صفراى او را
برداشت در
حاليكه مى بايست
طحال او را
نيز بردارد
چرا اين كار
را نكرد؟
جراح از
نتايج عمل
خود راضى بود
ولى بعداً
دچار ترديد
شد. مدت ها
بعد كشف كردم
كه تا چه حد
اين عمل
جراحى، با
وجود حق الزحمه
سنگين آن، با
عدم مهارت
انجام گرفته
بود. به قول
آمريكائى ها
به يك بيمار
ناشناس بهتر
از يك بيمار
سرشناس
رسيدگى مى شود.
«ص ۳۲۴.
شهبانو با
مراجعه به
نوشته هاى
پزشك
فرانسوى
پادشاه،
دكتر
فلاندرن به
نقل از او مى نويسد:
دكتر كين به
تعهدات خود
عمل نكرده
بود. بعدها
روشن شد كه
مورتن كلمن (با
اين كه كين او
را به عنوان
متخصص
بيمارى
سرطان
انتخاب كرده
بود) از خبر
عمل پادشاه
كه بدون
اطلاع و نظر
او انجام
گرفته بود
متعجب شده
بود. جراح
تخصص لازم را
نداشت و شكم
را از راه
محدودى در
زير دنده چپ
باز كرده بود
اشتباه
بزرگتر جا
گذاشتن سنگى
در مجراى
صفراى بيمار
بود، شگفت آن
كه آنها نه
تنها بهترين
طب آمريكائى
را عرضه
نكرده
بودند، بلكه
از بدترين آن
استفاده شده
بود. اقدامى
غير قابل
تصور كه
نتايج اسف بارى
به دنبال
داشت.» ص ۳۲۵.
شهبانو در
ادامه مى نويسد:
«خيلى زود
همسرم بار
ديگر دچار
دردهاى شديد
شد. او شكايتى
نمى كرد اما
رنج در چهره اش
مشاهده مى شد.
در آن هنگام
بود كه
پزشكان
متوجه شدند
كه همه سنگ ها
را بيرون
نياورده اند
و چون تصميم
گرفته شد به
جاى بازكردن
شكم از راه اندوسكوپى
اقدام شود،
پزشك جوانى
كه مسئول اين
كار بود،
بهانه آورد
كه بايد آن شب
به اپرا برود.
من در بهت و
حيرت فرو
رفته بودم.
توان همسرم
از درد و رنج
به سر رسيده و
اين مرد كه
رسالتش
درمان و آرام
كردن بيمار
بود، تنها به
فكر رفتن به
اپرا بود.»
www.awesta.net
شهبانو:
ثروت فرضى
خانواده ما
از ۲۳
ميليارد به
۳۰ ميليارد
رسيد
بسترى
شدن پادشاه
در آمريكا بر
دلهره و
اضطراب
شهبانو مى افزايد
برخوردهاى
نامناسب با
ايشان و شاه
برايش سخت و
گران است.
«هر روز صبح
به
بيمارستان
مى روم،
گاهى از در
بزرگ وارد مى شوم
و بيشتر
اوقات بايد
از دالان هائى
مملو از ظرف هاى
زباله ميز و
صندلى هاى
شكسته بگذرم.
كارگران
تيره بختى
كه در
زيرزمين كار
مى كنند
همگى سياه
پوستند و حتى
يك سپيد پوست
در ميان آنها
ديده نمى شود.
بيرون از
اتاق (شاه) همه
عصبى و
نگرانند. نمى خواهم
ترس آنها را
احساس كنم و
يا به نصايح
آنها گوش
فرادهم. فرصت
كافى براى
ديدن
فرزندانم
ندارم حتى
وقت آن را
ندارم كه
نگاهى به
كتاب هاى
درسى آنها
بيندازم.»
من در اتاق
پادشاه هستم.
او به خواب
رفته و من به
شدت مضطربم.
من طاقت ديدن
پاهاى لاغرش
را ندارم. او
فقط ۶۴كيلو
وزن دارد.
بايد به اين
مردى كه
موهايش را در
راه مملكتش
سپيد كرده
جرأت و نيرو
داد و لبخند
زد. «ص ۳۲۷
شهبانو از
اين كه
آمريكائى ها
تلاش شومى را
براى مستبد
نشان دادن
شاه ايران
دنبال مى كردند
بسيار
ناراحت و
عصبانى است و
واقعاً
آمريكائى ها
همواره خيلى
زود دوستان و
هم پيمانان
خود را
فراموش كرده اند
و حركت هاى
خود را
وارونه
نموده اند!
همين جنگ و
دعواى دو حزب
مقتدر
آمريكا براى
كسب قدرت،
يكى از عوامل
اصلى اين
نابسامانى هاى
جهانى سياست
آمريكاست.
هر گاه حزب
رقيب قدرت را
به دست مى گيرد،
همزمان با
تعويض
كابينه و
اعضاى دولت و
رئيس سازمان
سيا و اف بى اى
و غيره، در
كشورهاى
جهان سوم نيز
سعى مى كنند
آدم ها را
جابجا كنند.
تا هم پيمانان
رقيب حزبى
كمتر در قدرت
باشند. به
ويژه در
كشورهاى نفت خيز،
كه رهبران آن
براى هر يك از
انتخابات
آمريكا
ميليون ها
دلار به نفع
يك كانديدا
سرمايه گذارى
مى كنند.
بسيار گفته و
شنيده ايم
كه اگر شاه
ايران به جاى
حمايت يك
جانبه از
نامزد
جمهوريخواهان،
به هر دو حزب
كمك مى كرد،
بى گمان با
به روى
كارآمدن
كارتر از حزب
دموكرات،
اوضاع سياسى
ايران نيز به
گونه اى
ديگر رقم مى خورد.
شاه در سياست
جهانى اين
توازن را حفظ
كرده بود،
همانگونه كه
با اسرائيل و
آمريكا
روابط خوبى
داشت، با
كشورهاى
عربى و
اتحادجماهير
شوروى نيز
ديپلماسى
بهين و درستى
را دنبال مى كرد.
بگونه اى كه
يكى از دلائل
عشق سادات به
شاه، حمايت
نفتى وى از
مصر در جنگ با
اسرائيل بود.
شهبانو در
رابطه با
تغيير موضع
دادن رسانه هاى
غربى كه بدون
شك آنها هم از
هداياى
ميليونى بى بهره
نبوده اند
مى نويسد:
» مدت ها بعد
پسرم به من
گفت تا چه اندازه
از اين كه
روزنامه نگارانى
كه همواره در
مدح پدرش سخن
مى گفتند
ناگهان با
چنين لحنى
درباره او مى نويسند،
تعجب كرده
است.
باوركردنى
نيست كه از
امروز به
فردا او
تبديل به يك
مستبد و
ستمگر شده
باشد. گاهى با
خود فكر مى كردم
كه آنها از يك
آدم واحد
صحبت نمى كنند.
آن كسى كه من
شناخته بودم
همواره به
مردم احترام
مى گذاشت و
نسبت به
مملكتش
فداكار بود.
اما ناگهان
خواستند به
دنيا
بقبولانند
كه او مانند
يك ديكتاتور
حكومت مى كند
و ما مى دانستيم
كه اين دروغى
بيش نيست. «ص۳۲۸.
شهبانو در
خاطراتش از
جو وحشتى كه
مأموران
آمريكائى
نيز برايش
آفريده
بودند
ناخرسند است:
» احساس مى كردم
از سوى
جمعيتى بد انديش
كه پليس هاى
قوى هيكل
آمريكائى در
مقابلشان از
من حمايت مى كردند،
تعقيب مى شوم.
هنوز خشونت
يكى از
همراهان را
كه مرا به طرف
آسانسورى
كشاند به ياد
دارم او گفت:
هر كس ممكن
است از پهلوى
شما بگذرد و
بنگ تيرى به
سرتان شليك
كند و اين
مطلب را در
حالى مى گفت
كه دو انگشتش
را روى شقيقه
من گذاشته
بود.
يكى دو بار
توانستم از
بيمارستان
بيرون رفته،
ليلا و
عليرضا، بچه هاى
سرگردانم را
در اين تند
باد حوادث،
به باغ وحش
ببرم. ليلا به
مدرسه مرى مونت
و برادرش به
مدرسه سنت
ديويد مى رفتند.
اما فرحناز
كه او را براى
دور نگاه
داشتن از اين
لحظات غم انگيز
به شبانه روزى
«اتل واكر»
سپرده بودم
از زندگيش
راضى نبود. با
گذشت زمان از
اين كه چرا
ترتيبى
نداديم تا او
نيز نزديك
خواهر و
برادرش باشد
تأسف مى خورم
خصوصاً وقتى
فهميدم كه با
او بدرفتارى
مى كردند. «ص
۳۲۹.
ليلا نيز
هميشه غم
گريز و ترس و
شكستن آن همه
احترامات و
تشريفات را
در چشم و دل
خويش داشت و
بسيار به
فرهنگ و تمدن
كهن ايران
علاقمند بود.
بارها به من (سياوش
اوستا) مى گفت
كه هر گاه نام
ايران در
ميان
خارجيان به
ميان مى آيد
و آنها رنگ و
روى خود را مى بازند
من خيلى زود
متوجه مى شوم
كه بايستى
خيلى سريع
فضا را با
تاريخ هفت
هزار ساله
ايران
عطرآگين كنم
و از پرس و
پرسپوليس و
تمدن شوش و
سيلك كاشان
سخن به ميان
آورم تا چهره
خشن و ترسناك
جمهورى اسلامى
و ملاهاى
ريشو از
ذهنشان فرار
كند.
روزى كه وى
همچنان از
ايران و
فرهنگ و هنر و
تمدن آن با يك
عشق و شور
ويژه اى سخن
مى گفت يك
شخصيت
فرانسوى
درباره وضع
زنان در
ايران پرسيد
و ليلا پاسخ
داد كه زنان
در ايران
باستان پايه
و اساس
خانواده و
شهر و كشور
بوده اند و
بارها در
ايران
بانوان
پادشاهى
كرده اند و
من به خنده
اضافه كردم:
خدا را چه
ديديد، شايد
ديگر بار در
ايران يك دخت
آريائى
شهريارى كند.
دوست
فرانسوى
پرسيد كى؟
گفتم: شهريار
ليلا پهلوى.
طرف كه تازه
متوجه شده
بود آن دخت پر
شور فرزند
محمدرضاشاه
است، دست و
پاى خود را
جمع كرده و
شروع كرد به
شرح خاطرات
خوش و بياد
ماندنيش از
جشن هاى
۲۵۰۰ ساله و
پذيرائى
بزرگ از او و
ديگر
ميهمانان آن
دوران.
امروز وقتى
خاطرات
شهبانو را
ورق مى زنم و
بارها و
بارها دلهره
و اضطراب او
را از هنگام
خروج از كشور
ملاحظه مى كنم،
با خود مى انديشم
كه بر آن دختر
نوجوانان و
پر احساس (ليلا)
چه مى گذشته
است كه با همه
آن ناراحتى ها
هرگاه در جمع
بود، لبخند
از لبش نمى افتاد.
شهبانو مى نويسد:
» ۱۷ آبان از
ترس حمله
سازمان
آزاديبخش
فلسطين به
بيمارستان
جلسه راديو
درمانى را
عقب انداخته اند.
اين موضوع
مشكلى ايجاد
خواهد كرد
زيرا به هيچ
كجاى ديگر
نمى توان
رفت. احساس مى كنم
كه ديگر تا
پايان
زندگى، در
هيچ كجاى
دنيا آرامش
نخواهيم
داشت. بيمارى
همسرم شايد
در حال
برانگيختن
جنگ جهانى
سوم است. در
خيابان
جوانان
آمريكائى به
جانبدارى از
ما با
دانشجويان
ايرانى كه
خواستار
اخراج شاه
هستند به زد و
خورد
پرداخته اند.
آنها فرياد
مى زنند «كارتر
مال شما، شاه
مال ما» .
۲۳آبان. سعى
مى كنم
روحيه ام را
حفظ كنم به
راديو گوش
نمى دهم،
جيمى كارتر
اعلام كرده
كه ديگر از
ايران نفت
نخواهد خريد
و ايرانيان
در پاسخ گفته اند
كه گرانتر به
ديگران
خواهند
فروخت. كم كم
صحبت از ثروت
فرضى ما به
ميان آمده
است. از
۲۳ميليارد
به ۳۰
ميليارد
رسانده اند
خمينى گفته:
آنها درآمد
يكسال فروش
نفت را با خود
برده اند و
بايد به
ايران تحويل
داده شده
محاكمه شوند.
بنى صدر
گفته كه در
تاريخ مردى
بدتر از همسر
من وجود
نداشته است.
وقتى با
ديوانگان سر
و كار داريد
تصميم گرفتن
مشكل و پيش بينى
آينده غير
ممكن مى شود.
دلم نمى خواهد
روزى بگويند:
«بيچاره
نتوانست اين
همه دشوارى
را تحمل كند.»
به تازگى اين
مطلب را مطرح
كرده اند كه
پادشاه بايد
چون يك
جنايتكار
جهانى
محاكمه شود.
پس چرا خدا به
داد ما نمى رسد؟
۲۵ آبان. در
اطاقم در حال
نوشتن هستم
يك بچه سمور
دوست داشتنى
هر روز روى
بالكن من مى آيد
و من به او
بادام كوهى
مى دهم. با هم
دوست شده ايم.
با كمك يك نفر
روى نسخه خطى
خاطرات
پادشاه كار
مى كنم.
امروز
بعدازظهر در
بيمارستان
خيلى مضطرب
بودم. مى ترسم
آمريكا
همسرم را
تحويل
مقامات
ايرانى بدهد
و يا با تشكيل
يك دادگاه
بين المللى
موافقت كند.
۲۹ آبان،
دانشجويان
خط امام
آمريكائى هاى
سياه پوست
را آزاد كرده اند.
من لحظه اى
آرام ندارم.
به خود مى گويم
اگر آمريكا
را ترك كنيم و
آنها گروگان ها
را بكشند
خواهند نوشت:
اگر نرفته
بودند اين
اتفاق نمى
افتاد. اما
اگر بمانيم
ممكن است
دادگاه
جهانى تشكيل
دهند. به بچه هايم
فكر مى كنم،
به بچه هاى
بيچاره ام،
دلم نمى خواهد
آنها رنج
ببرند. من
آماده ام كه
تنها مرا
تحويل دهند.
براى اين كه
نمى خواهم
نام همسرم كه
بدون شك يكى
از بهترين
پادشاهان
ايران بوده
آلوده شود.
براى اين كه
نمى خواهم
حتى يك سرباز
آمريكائى به
روى خاك
ايران قدم
بگذارد. براى
اين كه نمى خواهم
دنيا به خاطر
اشتباهات يك
روحانى
ديوانه دچار
هرج و مرج
گردد. ۶آذر،
ساعت ده امشب
پادشاه يك
بار ديگر تحت
عمل جراحى
قرار خواهد
گرفت. (براى
خارج كردن
سنگ صفرائى
كه جراح به
جاى گذاشته
بود.) اين
داستان
دادگاه
جهانى خون را
در رگ هايم
منجمد مى كند
چون محكومى
در دالان مرگ
هستم. اگر
پادشاه قرار
است محاكمه
شود همه اين
رؤساى دول كه
در طول سال ها
از خدمات او
به ايران
تمجيد كرده اند
چه خواهند
گفت؟ آيا
آنها نيز او
را محكوم
خواهند كرد؟ «
شهبانو مى نويسد
پس از آن كه
كارتر از
بسترى شدن
شاه در
آمريكا
حمايت كرده و
ملايان
تهران را
تهديد كرد كه
اگر موئى از
سر گروگان ها
كم شود تلافى
خواهد كرد،
پادشاه به
كارتر مى گويد
كه براى
تسهيل
مذاكراتشان
با ايران در
اولين فرصت
آمريكا را
ترك خواهد
گفت:
» فكر تشكيل
يك دادگاه
جهانى گويا
به منظور
آرام كردن
مقامات
ايرانى كه
خواستار
تحويل
پادشاه
بودند انجام
گرفته بود.
پس از آن ديگر
كسى از اين
مطلب صحبتى
نكرد و فقط
خطر تحويل
دادن باقى
مانده بود.
خطرى كه
عليرغم
اطمينان هاى
رئيس جمهورى
تا هنگام
بازگشت
همسرم به مصر
يعنى اسفند
۱۳۵۹ و چهار
ماه قبل از
درگذشتش ما
را آزار مى داد.
«ص ۳۳۵.
اين دلهره
شهبانو
بجاست. زيرا
مقامات
آمريكائى به
بهانه آزادى
گروگان هايشان
و در جنگ
رقابتى
انتخابات
كارتر و
ريگان مسئله
پادشاه در
آمريكا و
گروگان ها
در تهران را
به بازى مى گيرند
همچنانكه
امروز نيز در
همين
انتخاباتى
كه احتمالاً»
كرى «برنده
خواهد شد
مسئله جنگ
عراق را به
بازى گرفتند.
به گونه اى
كه نشريات
معتبر
آمريكا،
سازمان سيا،
اف بى آى،
كميته پژوهش
۱۱سپتامبر و
صدها شخصيت
دانشگاهى،
هنرى،
سينمائى و
غيره آمريكا
با انتقاد از
جرج بوش، صف
حمايت از» كرى
«را انبوه تر
نمودند.
بگونه اى كه
حتى در اين
درگيرى،
پنتاگون
نيزاز ماه ها
پيش با
انتشار عكس هاى
عراقى ها
شكنجه شده
راه را بر
انتخاب
دوباره بوش
بستند.
اگر جان كرى
انتخابات را
ببرد دوستان
ايرانى ما كه
از بوش حمايت
كرده و مى كنند
چه خواهند
كرد؟
www.awesta.org
شهبانو
مى گويد:
توقفى كه
نزديك بود به
گروگانگيرى (از
سوى آمريكا)
منجر شود
دانيل
ژلن از
هنرپيشه هاى
پر سابقه و
مشهور
فرانسوى كه
مدتى است چشم
از جهان فرو
بسته است و در
فيلم
تلويزيونى
آمريكائى
نقش شاه
ايران را
بازى كرده
بود، بارها
به من گفته
بود كه «آمريكائى ها
شاه ايران را
كشتند.»
روزى به
دانيل ژلن
گفتم آيا
حاضرى در يكى
از برنامه هاى
راديوئى من
شركت كنى و از
هر سو سخنى
بگوئيم از
جمله جريان
شاه ايران؟ و
او با
مهربانى
بسيار
پذيرفت اما
قرار شد من به
دنبال او
رفته و او را
از باغستان
بسيار
زيبايش كه در
حومه پاريس
بود به
استوديو
بياورم. در آن
زمان من يك
ماشين ضد
گلوله و چند
محافظ مسلح
داشتم كه به
همراه همان ها
به باغستان
دانيل ژلن
رفتيم و
صبحانه را با
او خورده و به
سوى پاريس
حركت كردم.
همسر دانيل
ژلن به من گفت
كه ديشب به
همراه همسرش
بحث هاى
بسيارى از
ايران و
خمينى و شاه
ايران به
ميان رفته
است و من از
امروز بيم
داشتم و مرتب
به دانيل مى گفتم
نكند مصاحبه
با اين مسيو
عباسى
خطرناك
باشد؟ و
دانيل به من
اطمينان داد
كه مسئله
اصلاً سياسى
نيست، اما
حالا مى بينم
كه با اين
ماشين ضد
گلوله و
محافظين
قضيه خيلى
سياسى است.
خلاصه نزديك
بود كه خانم
رأى آقا را
بزند و ما را
دست خالى به
پاريس
برگرداند كه
شخص دانيل
ژلن با شجاعت
از مصاحبه
دفاع كرده و
همسر
مهربانش را
بوسيده و با
ما سوار
اتومبيل ضد
گلوله شد و به
طرف
استوديوى ما
و پاريس حركت
كرديم.
دانيل ژلن در
مصاحبه
۴ساعته خود
به زبان
فرانسه به من
گفت كه وقتى
به من
پيشنهاد
بازى در فيلم
شد و قرار شد
نقش شاه را
بازى كنم، من
مدت زيادى
روى شخصيت و
كاراكتر و
نشست و
برخاست
محمدرضاشاه
تحقيق و
بررسى كردم.
دانيل ژلن از
خانم اشرف
پهلوى و
مهربانى هاى
او خاطرات
بسيار خوبى
داشت و مرتب
از مهرورزى
او تعريف مى كرد،
وى حتى به
كانادا و
آمريكا سفر
كرده و با
پزشكان
فرانسوى
پادشاه نيز
گفتگو كرده
بود و در پى
همين
گفتگوها و
پژوهش ها
بود كه وى
مطمئن شده
بود كه شاه
ايران را
آمريكائى ها
با آگاهى
كامل به
دامان مرگ
سپرده اند.
دانيل ژلن به
من گفت كه
براساس
نظريات
پزشكان، مى بايست
يك تيم مجهز
پزشكى با
وسائل و
ماشين هاى
درمانى در
داخل
هواپيمائى
كه قرار بود
شاه را به مصر
ببرد،
جاسازى مى كردند
كه آنها
برخلاف نظر
پزشكان با
انجام اين
امر موافقت
نكرده بودند.
شهبانو فرح
پهلوى نيز در
هنگام خروج
از آمريكا با
صراحت مى گويد
كه از به
گروگان
گرفته شدن
خود و پادشاه
بيم داشته
است.
زيرا
آمريكائى ها
براساس
مذاكراتى كه
با ملاهاى
تهران
داشتند مصمم
بودند تا از
شاه ايران به
عنوان يك
سرمايه براى
آزادى
گروگان هاى
خود بهره
ببرند.
شهبانو كه
روزها و شب هاى
بسيار سختى
را پشت سر
گذاشته است
مى گويد:
«همان روز
همسرم، لويه
كاتلر را از
عزيمت هر چه
زودتر ما به
مصر، آگاه
كرد. سادات
پيشنهاد
كرده بود كه
هواپيماى
رياست
جمهورى مصر
را براى ما
بفرستد. اما
آمريكائى ها
ترجيح مى دادند
ما با يك
هواپيماى
اجاره
آمريكائى
سفر كنيم.
براى ما در آن
زمان اين شك
به وجود آمد
كه چرا
آمريكائى ها
با آمدن
هواپيماى
مصرى مخالفت
كردند و دليل
آن را هنگام
توقف در
جزاير آسور
فهميديم.
توقفى كه
نزديك بود به
گروگانگيرى
منجر شود.
بالاخره روز
يكشنبه سوم
فروردين
ساعت دو
بعدازظهر،
سه ماه پس از
ورودمان به
جزيره
كوانتادورا،
با يك
هواپيماى DC8
خط هوائى
اورگرين
سفرمان را
آغاز كرديم.
اين هواپيما
كه معمولاً
براى
پروازهاى
چارتر مورد
استفاده
قرار مى گرفت
فضاى كافى
براى
استراحت
همسرم كه
دچار تبى
شديد بود
نداشت. من از
يكى از
دوستان زمان
كودكى ام،
الى
انتونيادس
كه از
نيويورك به
ديدن ما آمده
بود خواستم
ما را تا
قاهره
همراهى كند.
ما كنار
يكديگر
نشسته بوديم
و من كه يقين
داشتم
هواپيما پر
از ميكروفن
است، جرأت
حرف زدن با او
را نداشتم. شب
بود، ظاهراً
براى بنزين گيرى
در جزاير
آسور توقف
كرديم. قبلاً
درباره اين
توقف با ما
صحبت شده بود
و من قبل از
حركت روى يك
نقشه،
موقعيت
جغرافيائى
آسورا به دقت
مطالعه كرده
بودم در آغاز
همه چيز به
طور طبيعى
گذشت. هنگامى
كه هواپيما
مشغول بنزين گيرى
بود چند نفر
از مقامات
محلى براى
خوشامدگوئى
و اداى
احترام به
پادشاه نزد
ما آمدند. چند
لحظه بعد من
براى
هواخورى از
هواپيما
خارج شدم با
اين خيال كه
به زودى
پرواز
خواهيم كرد.
يك ربع ساعت
ديگر گذشت،
چرا هواپيما
حركت نمى كرد؟
وقتى دوباره
به هواپيما
برگشتم
متوجه شدم كه
هواى داخل
سردتر شده،
همسرم احساس
سرما مى كرد،
پتوئى برايش
خواستم و
ناگهان
اضطراب بر من
مستولى شد. يك
ساعت از توقف
ما گذشته
بود، اين
انتظار چه
معنائى
داشت؟ آيا
اين آخرين
كوشش براى
جلوگيرى از
رفتن ما به
مصر نبود؟ ما
در يك
هواپيماى
آمريكائى و
در يك پايگاه
آمريكائى
بوديم،
بنابراين
همه چيز
امكان پذير
بود. يكى از
مسئولين
پايگاه به
روبرت
آرمائو كه
بدنبال خبر
رفته بود
گفته بود
هواپيما
بايد در
انتظار
اجازه پرواز
بر فراز بعضى
از كشورها
بماند. حرفى
كه به هيچوجه
منطقى نبود.
بيش از چهار
ساعت در يك
اضطراب
توصيف
ناپذير گذشت.
سرانجام من
كه عاقبت
وخيمى را پيش بينى
مى كردم به
دوستى در
پاريس تلفن
كرده وضع
خودمان را
شرح دادم به
او گفتم كه
پادشاه سخت
بيمار است و
ما را در آسور
نگه داشته اند
و از او
خواستم اگر
اتفاقى براى
ما افتاد
دنيا را از
اين ماجرا
مطلع سازد.
آرمائو نيز
به نوبه خود
سعى مى كرد
با هميلتن
جردن تماس
بگيرد ولى
موفق نشد.
سرانجام به
هواپيما
اجازه پرواز
داده شد. چه
اتفاقى
افتاده بود؟
روزنامه نگاران
و مورخين
بعدها از اين
توقف طولانى
پرده
برداشتند.»
-كلمه به كلمه
گفته هاى
شهبانو قابل
توجه و تأمل
است، توقف در
يك پايگاه
نظامى،
سرماى شديد
در هواپيما،
كه شايد شاه
بيمار از
سرما جان
بسپارد، اما
اقدام به
موقع شهبانو
در تماس با يك
يار موجب مى شود
كه هواپيما
پرواز كند و
دست كم چند
روز ديگر شاه
بتواند زنده
بماند.
شهبانو
ادامه مى دهد:
«كريستيان
بورگه كه
اميدوار بود
حكم استرداد
رسمى پادشاه
را به دست
آورد، از
هميلتن جردن
خواسته بود
هواپيما را
به منظور
بازگرداندن
به پاناما در
آسور متوقف
كنند. صادق
قطب زده نيز
قول داده بود
باخبر توقيف
پادشاه،
گروگان ها
آزاد خواهند
شد. هميلتن
جردن
پذيرفته بود
كه بدون
اطلاع كارتر
موقتاً
هواپيما را
متوقف كند.
اما با گذشت
چند ساعت و
نيامدن خبرى
از تهران
اعتماد خود
را نسبت به
تعهدات قطب زاده
و بورگه از
دست داده بود.
معهذا
درخواست
استرداد روز
چهارم
فروردين ماه
يعنى هنگامى
كه ما به
قاهره مى رسيديم
به دادگاه
داده شده بود.
اگر حكم
دادگاه به
موقع رسيده
بود ژنرال
توريخس چه
عكس العملى
نشان مى داد؟
شواهد حاكى
از آن بود كه
بدون ترديد
او همسر مرا
تحت نظر مى گرفت.»
شهبانو
ادامه مى دهد
كه:
«سال ها بعد
وزيرخارجه
پرتغال در آن
زمان برايم
شرح داد كه
وقتى خبر
تأخير پرواز
هواپيما به
وزارت خارجه
رسيد با
آمريكائى ها
تماس گرفته
شد: آمريكائى ها
با ابهام
جواب مى دادند
ولى هيچ نوع
توضيح منطقى
نداشتند.
دولت پرتغال
از اين واكنش
آنها رنجيده
بود. روز بعد
سفير پرتغال
به وزارت خارجه
آمريكا رفت و
آنها در جواب
فقط گفتند كه
اين مسئله به
آمريكا
مربوط است و
توضيحى در
اين باره
ندارند.
-شهبانو فرح
از قول همسر
فداكار
انورالسادات،
بانو جهان،
نقل مى كند
كه:
» با ديدن
پادشاه بار
ديگر از
خشونت
آمريكائى ها
حيرت كردم.
پادشاه به
زحمت از
پلكان
هواپيما
پائين آمد.
آنقدر لاغر
شده بود كه كت
و شلوار بر
تنش دو اندازه
بزرگ مى نمود
و رنگ به
صورتش نبود.
اگر كسى نياز
به دوست داشت
هم او بود. «
-شهبانو مصر و
مردم مهربان
آن سرزمين
كهن را تحت
رهبرى
انورالسادات
كه بدون شك
روزى در
ايران آزاد
بايد شهرى
بزرگ را بنام
او كنيم و
تمثالش را در
منظر
جهانيان
بگذاريم با
آمريكائى ها
مقايسه مى كند:
» در مقابل
درهاى
بيمارستان (قاهره)
فروشندگان
دوره گرد و
رهگذران در
مقابل پرسش
روزنامه نگاران
پادشاه را
برادر خطاب
مى كردند و
از او با
كلماتى محبت آميز
ياد مى نمودند.
اين احساسات
و مهربانى ها
با تظاهرات
كينه توزانه
زير پنجره
بيمارستان
نيويورك
تفاوت فاحش
داشت. «
www.awesta.net
روزى
كه پرنسس
فرحناز با اندوه
بابا بابا مى كرد!!
آنگونه
كه شهبانو
روايت مى كند
در روزهاى
آخر، شاه
ديگر «تقريباً
حرف نمى زد و
يا جملات
كوتاه به
زبان مى آورد»
. او از وضع
آسيب پذير
خود و نيز
آنچه در
اطرافش مى گذشت
آگاه بود. ماه
رمضان بود و
كارمندان
بيمارستان
براى سحرى و
افطار ميز
بزرگى در
انتهاى
راهرو
گذاشته
بودند،
هنگام افطار
پادشاه مى گفت
به اطاق
برويم، بودن
ما در اينجا
آنها را
ناراحت مى كند
و نمى توانند
با آسايش
خاطر افطار
كنند. تا
آخرين شب
زندگى به
انسانيت خود
پايبند بود
ودردهايش را
به خاطر
آسايش
ديگران
فراموش مى كرد.
شهبانو
مهربانى هاى
مردم مصر و به
ويژه
خانواده
انورالسادات
و همسر
مهربان و
فداكار وى كه
نامى پارسى
دارد را
فراموش
نكرده است،
جهان بانو
همسر سادات
بدون شك نقش
بزرگى در
كنار همسرش
براى هر آنچه
كه آن مرد
آفريد داشته
است.
جهان سادات
از آن روزها
چنين ياد مى كند:
«انور كه براى
شركت در
كنفرانسى به
دانمارك
رفته بود
تلفنى به من
اطلاع داد كه
حال پادشاه
وخيم است و
چون همراه
فرح و بچه ها
به نزد او
رفتيم
دانستم كه
پايان زندگى
او نزديك است.
شاه بيش از
هميشه لاغر و
پريده رنگ
بود. به زحمت
نفس مى كشيد
ولى سعى مى كرد
ضعف خود را
نشان ندهد و
حالتى ترحم آميز
به خود نگيرد.
طرز تكيه
دادن او به
بالش نشان مى داد
كه همچنان در
حال مبارزه
است. پزشكان
مى گفتند كه
او درد بسيار
مى كشيد اما
شاه شكايتى
نداشت.»
شهبانو بسان
هنرمندى كه
سناريو يك
فيلم يا
نمايشنامه اى
را مى نويسد
لحظات
پايانى
زندگى مردى
كه تلاش مى كرد
تا كشورش يكى
از پنج قدرت
بزرگ جهان
بشود را
ترسيم مى كند.
جالب است كه
برخى از
نابخردان در
دام تبليغات
استعمارنوين
افتاده اند
و بر شاه خرده
مى گيرند كه
او شتابان مى خواست
ايران را جلو
ببرد و يا
قدرت نظامى
برتر ايران
در منطقه را
به عنوان
ژاندارم
خليج بودن
مطرح مى كنند
تا آن را منفى
بنمايانند.
چرا پليس،
نه؟ و چرا
ژاندارم؟
چرا حافظ
آسايش و
آرامش منطقه
نه؟ و چرا
ژاندارم؟
زيرا
ژاندارم
انعكاس منفى
در ذهنها مى گذارد
و دشمنان
ايران بر آن
بوده و هستند
تا خوبى ها
را به بدنى
بنمايانند.
وگرنه
قدرتمند
بودن در
منطقه اى كه
پيرامونمان
را از هزاران
سال پيش دشمن
گرفته است يك
افتخار بود و
بردن و
رساندن
ايران به
تمدن مدرن
جهان حق ملت
بزرگ و نجيب و
مهربان و
خردمند و انديشمند
ما بود. به
مشتى انيران
ديروز و
امروز
ننگريم، به
نسل نو و جوان
و به شور همه
دوران ها
نگاه كنيم و
ببينيم همين
امروز با
تمامى اين
نابسامانى ها
و فشارها و
شكنجه ها و
دردها، اين
مردم چگونه
در تمامى
زمينه ها در
ايران و خارج
از كشور
درخشيده اند.
ابتكارات
رايانه اى و
غيره در
ايران
همطراز
آمريكاست و
در سراسر
جهان عنصر
ايرانى در
برترين
جايگاه هاى
علمى و
دانشگاهى
نشسته است.
-بارى شهبانو
مى گويد كه
همسرم در
چهارم مرداد
ماه ناگهان
در اغما فرو
رفت. «پروفسور
فلاندرن
پزشك ويژه
شاه در اين باره
نوشته است: من
از چند روز
پيش ناراحت و
عصبى بودم. به
خاطر يك
احساس قبلى
فانيزو دكتر
متخصص
بيهوشى را
وادار كردم
مرا همراهى
كنند وقتى به
آنجا رسيديم
سكوتى عميق
آن طبقه را
فرا گرفته
بود وضع به
طور ناگهانى
وخيم شده بود
و ما از واقعه اى
كه دو ساعت
پيش روى داده
بود، بى خبر
مانده بودم.
بيمار به علت
يك خونريزى
شديد داخلى،
نبض و فشار
خون نداشت.
بهت و هراس
اطرافيان و
خانواده
پادشاه به
همه كاركنان
بيمارستان
منتقل شده
بود،
پرستاران
نازنين مصرى
كه همواره
يار و ياور ما
بودند غم زده
و گريان حضور
داشتند.
پزشكان مصرى
كه مانند ما
خبر نشده
بودند در
منزل خود
مشغول افطار
بودند. كمى
بعد از آن كه
توانستيم
متخصص
بيهوشى مصرى
را كه همواره
كمك ما بود،
بيابيم و خون
لازم را به او
تزريق كنيم،
پادشاه از
حالت اغماء
خارج شد من
براى ملاقات
علياحضرت و
والاحضرت
اشرف به
راهرو رفتم.
همه غرق در غم
و اندوهى
توصيف ناپذير
بودند و هنوز
هم بعد از مدت ها
همان
احساسات
شديد در من
زنده مانده.
با وضع جديدى
روبرو شده
بودم زيرا مى بايست
بيشتر به
زنده ها
بپردازم تا
كسى كه در حال
مرگ بود. من
وضعيت بيمار
را براى
شهبانو و
پرنسس اشرف
تشريح كردم و
به آنها گفتم
كه پادشاه شب
را به صبح
نخواهد
رساند. از
شهبانو
خواستم
فرزندانش را
خبر كند.»
چنانچه پزشك
ويژه شاه مى گويد،
شهبانو از وى
مى خواهد تا
فرزندان را
خبر كند، اما
پزشك مهربان
مى گويد كه
اين كار من
نيست و در
پايان
شهبانو
پروفسور را
قانع مى كند
تا به
فرزندان شاه
خبر بد را
بدهد. اما با
كمك پزشكان
پادشاه چند
لحظه اى به
هوش مى آيد
تا آخرين
لبخند را به
اين جهان
فرسوده بزند.
پروفسور مى نويسد:
تلاش پزشكان
موجب شد كه
اعليحضرت
چند ساعتى
بهوش بيايد و
با همسرش،
والاحضرت
اشرف و
وليعهد و
فرزندان
ديگرش صحبت
كند. من
خصوصاً صحنه اى
را به خاطر
دارم كه دختر
بزرگ او
فرحناز كنار
تخت او زانو
زده بود و دست
پدر را مى بوسيد
و به زبان
پارسى تكرار
مى كرد: «بابا
بابا» در سمت
چپ تخت ما
فشار خون را
كنترل كرده
به او خون
تزريق مى كرديم،
تا اين كه
بامدادان
پادشاه به
آرامى
درگذشت. در آن
لحظه در
برابر چشمان
من شهبانو
كيسه كوچكى
را كه حاوى
خاك ايران
بود از زير
بالش او
بيرون آورد.
شهبانو:
فرحناز در
كنار پدرش
بود. رضا
پائين تخت
ايستاده بود
و من در سوى
ديگر با بقيه
پزشكان.
پادشاه دو
نفس كوتاه و
سپس نفسى
عميق كشيد و
آنگاه خاموش
شد. همه چيز
تمام شد.
والاحضرت
اشرف به من
گفت چشمانش
را ببند من
چشمان او را
بستم. بعد
كيسه محتوى
خاك ايران و
دعاهائى كه
زير بالش او
گذاشته
بوديم،
برداشتم اين
دعاها... ما را
از اطاق خارج
كردند و
بعداً هر
كدام به نوبت
توانستيم
براى بوسيدن
پادشاه به
بالين او
برويم
هنگامى كه
لبانم را بر
لبانش
گذاشتم لحظه اى
احساس كردم
كه او همچنان
زنده هست،
مراسم تشييع
جنازه در
پنجم مرداد
ماه ۱۳۵۹
يعنى دو روز
پس از درگذشت
پادشاه
انجام گرفت.
پيكر او به
كاخ عابدين
منتقل شده
بود. در آغاز
مراسم سرود
شاهنشاهى
نواخته شد.
در كشورهاى
مسلمان رسم
بر آن است كه
زنان در پى
تابوت حركت
نكنند اما من
در اين مورد
پافشارى
كردم و رئيس جمهور
مصر به
مأمورين گفت «ما
به ميل فرح
رفتار مى كنيم.»
پيكر پادشاه
را به عراده
توپى كه توسط
چند اسب حركت
مى كرد قرار
دادند و پرچم
شاهنشاهى را
روى تابوت
كشيدند، ما
در صف نخست
قرار داشتيم
دست راست من
ليلا با
پيراهنى
سپيد و
فرحناز و
عليرضا قرار
داشتند و در
سمت چپ من
ريچارد
نيكسون و رضا
حركت مى كردند
رئيس جمهور
مصر و جهان سادات
و برادران
پادشاه
غلامرضا،
عبدالرضا،
احمدرضا با
ما بودند چند
تن از دوستان
وفادار،
پادشاه
يونان
كنستانتين و
همسرش آن مارى
شاهزاده
ويكتور
امانوئل
ساووا به
اتفاق سفراى
چند مملكت ما
را دنبال مى كردند.
در مسجد الرفاعى
پيكر پادشاه
به يك
آرامگاه
زيرزمينى
تنگى منتقل
شد. رضا و پسر
انورالسادات
با چند نفر
ديگر تابوت
را حمل مى كردند.
اما در آن
لحظات اندوه
و ازدحام كسى
به فكر پسر
چهارده ساله
من عليرضا
نبود. او با
لحنى جدى به
يكى از
اطرافيان
خود گفت: مى خواهم
به آنجا بروم.
رفت و جايگاه
آرميدن پدر
را به چشم ديد.
بعدها
پزشكان به من
گفتند كه
ديدن محلى كه
پدرش در آن
قرار مى گرفت
براى روحيه
او اهميت
داشت.
بانوى بزرگ
مصر كهن و
يادگار شوكت
و عظمت
فراعنه و
تمدن پنج
هزار ساله آن
سرزمين،
جهان سادات
مى نويسد:
«هرگز تشييع
جنازه ملى
چنين باشكوه
نديده بودم.
انور شخصاً
به جزئيات
اجراى اين
مراسم نظارت
كرده بود، به
توصيه انور
من در كنار
فرح راه مى رفتم
و اين تنها
بارى بود كه
در يك تشييع
جنازه شركت
مى كردم.
انور به من
گفت: فرح را
همراهى كن ما
بايد او را در
اين روز سخت و
غم انگيز
يارى دهيم.
بنابراين من
همراه
فرزندانش در
كنار او
ماندم. اين
باشكوه ترين
تشييع جنازه اى
بود كه تا آن
زمان در مصر
ديده بوديم و
آخرين فرصت
براى اين كه
به دنيا
بفهمانيم كه
شاه سزاوار
احترامى
فراتر از
آنچه بود كه
بر او روا
داشتند.
لااقل مصر به
اين دوست پشت
نكرد.»
www.awesta.net
شاه
در شكار
شهبانو!؟
چگونه
فرح ديبا
محمد رضا شاه
را شکار
کرد؟
شهبانو
آنگاه كه از
گذشته ها،
كودكى،
نوجوانى،
جوانى و
شهبانوئى
خود سخن مى گويد،
بى پرده و
روراست همه
چيز را شرح مى دهد.
حتى فرياد
بچه هاى محل
را كه درشكه
پشتت سواره:
«هنگامى كه
هوا خوب بود
كوچه پر از
بچه مى شد و
ما با آنها
صحبت مى كرديم.
در آن زمان
هنوز با
درشكه رفت و
آمد مى شد و
كمتر بودند
كسانى كه
بتوانند
اتومبيل
داشته باشند.
خوب به ياد
دارم كه يكى
از سرگرمى هاى
بچه ها
آويزان شدن
به پشت درشكه ها
بود. ما از اين
كار آنها لذت
مى برديم
خصوصاً كه
عابرين به
درشكه چى به
طعن مى گفتند»
يكى پشتت
سواره «(درشكه
پشتت سواره) و
درشكه چى با
چرخاندن
شلاق بچه ها
را از درشكه
مى راند و ما
همچنان
نفسمان بند
مى آمد».
-شهبانو حتى
از ميوه فروش هاى
الاغ سوار هم
مى گويد،
اما جريان
درشكه خود من
را به دوران
كودكى مى برد
كه در محله
قديمى نوغان
و تپل محله
مشهد چشم به
راه عبور يك
درشكه مى شديم
تا پشت آن
سوار شويم و
بارها پيش
آمد كه وقتى
رفقاى ما
درشكه چى را
با فرياد «درشكه
پشتت سواره»
خبر مى كردند،
او با همان
شلاق بلند و
خشن به ما مى زد
و بارها پيش
مى آمد كه
بازو و صورت
ما از
نامهربانى هاى
رفقا زخمى مى شد
و شايد از
همان كودكى
بود كه من به
اين انديشه
نزديك شدم كه
دشمن ترين
تو
نزديكترين
توست و نمى شود
به هيچ دوستى
اعتماد كرد.
نكته ديگرى
كه شهبانو به
آن اشاره مى كند
جريان دوست
پسر داشتن در
مدارس و
دانشگاه
بوده است و
اين مسئله آن
روزها هم مد
بوده است كه
حتماً هر
دخترى مى بايست
يك دوست پسرى
داشته باشد و
شهبانو يكى
دو تا دوست
پسر خيالى
براى خود
ساخته بود كه
هر گاه گير مى كرد
با نام بردن
از فريدون و
يا محمود
مشكل خود را
حل مى كرده
است.
«براى اين كه
راحتم
بگذارند در
كوى دانشگاه
مى گفتم
نامزدى در
مدرسه دارم و
در مدرسه از
نامزد كوى
دانشگاه خود
صحبت مى كردم.
اين نامزد
خيالى محمود
نام گرفته
بود و كار
دوستان كم كم
به جائى رسيد
كه روزى طرح
يك مرد
سبيلوى
عمامه به سر
را كه زير آن
نوشته شده
بود: اين
محمود نامزد
فرح است، روى
ميز كارم
گذاشتند.»
-شهبانو در
چندين مورد
صريحاً گفته
است كه به
گونه اى خود
و خانواده اش
از كودكى
آرزوى
نزديكى به
دربار و كاخ
شاهى را
داشته اند.
آقاى ديبا
طباطبائى
پدر فرح
كوچولو براى
نخستين بار
آنگاه كه وى
با بيمارى
سالك روبرو
شده بود و
سالك روى دست
راست وى
برجاى مانده
بود، پدر به
پزشك مى گويد:
شايد روزى
مردم دست
دخترم را
ببوسند.
«با اين همه (پدرم)
از پزشك
معالج
خواسته بود
كه همه كوشش
خود را به كار
برد تا جاى
اين زخم تا حد
امكان برطرف
شود. به ياد
دارم كه
مادرم از قول
پدرم مى گفت:
چه مى دانيد
دكتر شايد
روزى مردم
دست دخترم را
ببوسند.» (ص۳۲)
-دلاك حمام
عمومى نيز
وقتى فرح
كوچولو را
صابون مى زده
است از
خواستگارى
شاه مى خوانده
است:
«از سال ها
پيش هفته اى
يكبار به
حمام عمومى
مى رفتيم. من
كه دختر
كوچكى نبودم
از آداب حمام
بدم مى آمد
بخصوص كه
دلاك حمام
براى
جلوگيرى از
فرار من، مرا
هنگام شستشو
به ميان
دوپاى خود مى فشرد.
آب داغ و
صابون
چشمانم را مى سوزاند.
نام او طوبى
بود و براى
آرام كردن من
اين شعر را مى خواند:
به كس كسانش
نمى دم
به همه كسانش
نمى دم
به كسى مى دم
كه كس باشه
پيرهن تنش
اطلس باشه
شا بياد با
لشگرش
شاهزاده ها
دوروبرش
آيا بدم؟ آيا
ندم؟»
-پس از گذشت
اين دوران پر
خاطره و پر
آرمان و
آرزوئى كه
فرح كوچولو
شب ها را به
شوق شكار
شاهى به
سپيده مى رسانده
است، جريان
سفرش به
پاريس براى
تحصيل و طلاق
پادشاه از
ثريا و تلاش
نزديكان شاه
براى يافتن
همسرى براى
او
سورپريزهاى
نوين زندگى
فرح زيباى
قهرمان
بسكتبال مى شود.
«اواخر
زمستان ۱۳۳۷
گفته مى شد
كه پادشاه
ايران از
همسرش ملكه
ثريا جدا مى شود،
در ماه هاى
بعد مطبوعات
نوشتند كه
پادشاه
ايران كه
مايل به
داشتن يك
جانشين است
براى ازدواج
در جستجوى
دخترى جوان
است. چرا شاه
با تو ازدواج
نكند، تو كه
دختر شيرينى
هستى؟ و از آن
پس اين جمله
موضوع شوخى و
خنده همدوره هايم
شده بود. من به
آنها مى گفتم:
پس براى او
نامه اى
بنويسيد و
متقاعدش
كنيد كه يك
دختر مناسب
براى او در
اين مدرسه (در
پاريس) هست.»
ميرمن «دوست
دختر افغانى ام
نيز اين
موضوع را
تأييد كرد» تو
دختر
نازنينى
هستى و شاه
بايد با تو
ازدواج كند.
كارت پستالى
كه او از
اسپانيا
برايم
فرستاده
همچنان حفظ
كرده ام. روى
اين كارت پستال
دوستم نوشته
بود:
«فرح ديبا-
فرح پهلوى» و
به اين ترتيب
او نخستين
كسى است كه
نام مرا با
خاندان
سلطنت همراه
كرده است. «(ص۷۰)
-بدون شك
براساس
اطلاعات به
دست آمده
تعداد
بسيارى نامه
به همراه عكس
فرح ديبا به
سفارت دولت شاهنشاهى
در پاريس و
دربارشاهنشاهى
تهران
فرستاده مى شود.
آقاى اردشير
زاهدى كه يكى
از عزيزان و
نزديكان
پادشاه است
نقش مهمى در
اين امر ايفا
مى كند.
اردشير
زاهدى تنها
دولتمرد
نظام
پادشاهى است
كه تمامى
شخصيت هاى
ايرانى و
خارجى كه او
را از نزديك
مى شناسند،
جوانمردى،
سخاوت،
شجاعت و
جنتلمنى او
را ستايش مى كنند.»
اريك آركانت «آهنگ ساز
فرانسوى كه
بيش از ۱۵سال
در ايران
زندگى كرده
است و نقش
ويژه اى در
تقويت موزيك
۶ و ۸ ايرانى
دارد و همو
آهنگساز»
خلوت «خانم
گوگوش و
ملودى هاى
بسيارى براى
ديگر
هنرمندان
است، هرگاه
با من مى نشيند،
بى اختيار
از خاطرات
خوشش با
اردشير
زاهدى تعريف
مى كند.
به گونه اى
كه چندى پيش
مجبور شدم
شماره
اردشير
زاهدى را
بگيرم تا»
اريك آركانت «پس
از سال ها با
او گفتگو كند.
اريك مى گويد
اين مرد
آنقدر
متواضع و
دوست داشتنى
و مهربان بود
كه وقتى من
براى خواندن
و نواختن
موزيك به
ميهمانى هاى
او مى رفتم،
هر چند شخصيت هاى
بزرگ جهان
سياست در
خانه او
بودند، اما
او شخصاً از
من استقبال
مى كرد و
شخصاً مرا
مشايعت مى كرد.
بارى، همين
آقاى اردشير
زاهدى
سخاوتمند و
جنتلمن در پى
درخواست
اسفنديار
ديبا، عموى
فرح ديبا به
بهانه اعطاى
بورس به خانم
فرح ديبا
دانشجوى
دانشكده
معمارى
پاريس، همسر
آينده
پدرزنش را
گزينش مى كند:
» اردشير
زاهدى ما را
در باغچه
خانه قديمى
خود پذيرفت.
مردى بود
جوان و خوش
مشرب. اردشير
زاهدى
درباره
تحصيلات و
پروژه هاى
آينده و
زندگيم در
پاريس پرس و
جو كرد. مى خواست
مرا بهتر
بشناسد و با
كمال تعجب
شنيديم كه در
پايان
ملاقات به
عمويم گفت كه
مى خواهد
مرا به همسر
خود پرنسس
شهناز معرفى
كند. چند روز
بعد دعوت نامه اى
براى صرف چاى
در خانه
والاحضرت
دريافت كردم.
خانه او در
حصارك، شمال
شميران و در
دامنه كوه
البرز قرار
داشت. پرنسس
به نوبه خود
با مهربانى
بسيار با من
صحبت كرد. او
۱۸ سال داشت و
من ۲۰سال. سپس
ناگهان صداى
رفت و آمد و به
هم خوردن
درها به گوش
رسيد و يك نفر
ما را از آمدن
پادشاه مطلع
كرد. تپش قلبم
را حس مى كردم
هم خوشحال
بودم و هم مى ترسيدم
هر چه باشد در
خانه دختر
شاه بودم.
پادشاه با
چهره اى باز
و خندان وارد
شد. پرنسس
شهناز و
اردشير
زاهدى مرا
معرفى كردند
و پادشاه با
سادگى در
ميان ما نشست.
او فوراً
صحبت با من را
با آن چنان
خوشروئى و
گرمى آغاز
كرد كه من
موقعيت را
فراموش كردم.
پرنسس بار
ديگر مرا نه
براى صرف چاى
بلكه براى
شام به منزل
خود دعوت
كرده بود.
بعدها
پادشاه به من
گفت كه سادگى ام
را پسنديده
بود. هنگام
صرف شام جرأت
به خود داده
از او پرسيدم
آيا ملاقات
سفارت ايران
در پاريس را
به خاطر
دارد؟ جواب
او منفى بود.
از من خواست
كه جزئيات آن
ملاقات را
شرح دهم. پس از
آن ديدارهاى
ديگرى در
خانه پرنسس
پيش آمد.
روابط دوستى
ما تا بدان جا
رسيده بود كه
او گاه به گاه
مرا با
اتومبيل خود
به گردش
اطراف تهران
مى برد. يك
روز از من
خواست او را
در پرواز با
يك جت كوچك
همراهى كنم.
پرنسس شهناز
نيز در اين
گردش ما را
همراهى مى كرد.
پادشاه از من
دعوت كرد كه
يك روز
بعدازظهر
براى گفتگو
در كنار
استخر به كاخ
بروم.
بنابراين
لباس شناى
خود را همراه
بردم و با هم
شنا كرديم. پس
از آن چند روز
شايد هم دو تا
سه هفته خبر
تازه اى نشد
چرا؟ چه
اتفاقى
افتاده بود؟
در درون خود
رنج مى بردم،
من فقط به او
فكر مى كردم،
شايد هم مرا
فراموش كرده
بود، چه مى بايست
كرد؟ بى سر و
صدا به پاريس
بازگشت و
وانمود كرد
كه ماجرائى
روى نداده؟
نه! مى بايست
موضوع روشن
شود، پس از
عمويم
خواستم كه
مسئله را با
اردشير
زاهدى در
ميان بگذارد.
پيامى كه به
من رسيد حاكى
از آن بود كه
مى بايست
صبر كرد و در
نتيجه من از
رفتن به
پاريس در
آغاز سال
تحصيلى
منصرف شدم و
در تهران
ماندم.
بالاخره
دعوت مجددى
از سوى پرنسس
شهناز به من
رسيد. آن شب
حدود ۲۰ نفر
در ميهمانى
حضور داشتند.
من از ديدار
مجدد پادشاه
خوشحال و
آرام بودم.
پادشاه و من
تنها
مانديم، دست
مرا در دست
خود گرفت و در
حالى كه در
چشمان من مى نگريست
گفت: حاضرى با
من ازدواج
كنى؟ من
فوراً جواب
مثبت دادم. «(ص۸۲)
-بدينسان مى توان
مدعى شد كه
براساس سنت
كهن اوستائى
و آن گونه كه
فردوسى نيز
در شاهنامه
از تهمينه و
رودابه و...
سروده است،
فرح ديبا نيز
پادشاهى را
كه از كودكى،
در روياها
همسر خود مى دانسته
است را شكار
مى كند و
شهبانوى
ايران مى شود.
چنين شانسى
از فرهنگ كهن
ايرانى كه از
آن پرنسس
ثريا نشد.
پرنسس ثريا
دوبار به من
گفته بود كه
اگر پادشاه
مقيد به
احكام
اسلامى نمى بود
و اوستائى مى انديشيد،
ما مى توانستيم
زندگى شيرين
و عاشقانه
خود را دنبال
كنيم. پرنسس
ثريا به من مى گفت
كه پادشاه مى توانست
سنت شكنى كند
و به ياد
ايران پيش از
اسلام زنى را
به
ولايتعهدى
برگزيند،
همسرش و يا
دخترش و يا
يكى از
خواهرانش را.
بدون شك شاه بانو
ثريا براى
شهبانو فرح
نيز قابل
احترام و
ستايش بود و
حتى براى
دخترانش.
همسايه من در
شانزه ليزه،
مدير كلوپ
مشهور رجينس
مى گويد كه
اگر اين
امكانات
ديجيتالى
امروز را سال ها
پيش مى داشتيم،
مى توانستيم
تصويرى
تاريخى و به
ياد ماندنى
را از هنگامى
كه در يكى از
شب هاى
زيباى پاريس
ثريا و
فرحناز
يكديگر را در
آغوش گرفتند
به ايرانيان
هديه كنم.
جريان از اين
قرار بوده
است كه شبى كه
پرنسس
فرحناز در
ريجنس بوده
است،
دوستانش به
او مى گويند
كه آيا آن
خانم را مى شناسى؟
و به او مى گويند
كه او پرنسس
ثريا است. از
جا برخاسته و
به سوى او مى رود
و خودش را
معرفى مى كند
و هر دو
يكديگر را
گرم در آغوش
مى فشارند و
پرنسس
فرحناز
دقايق
بسيارى
جملات بسيار
زيبائى را به
شاه بانو
ثريا مى گويد.
چند سال پيش
نيز كه شاه بانو
ثريا در
پاريس چشم از
جهان فروبست
وقتى خبر را
به شهبانو
رساندم و از
ايشان
خواستم كه
حتماً در
مراسم شركت
كنند، ايشان
پذيرفتند،
اما با مرگ
مشكوك بيژن (برادر
ثريا) ديگر
حضور شهبانو
درست نبود،
اما ۴دسته گل
بسيار زيبا
از سوى ايشان
و بچه ها به
كليسا
فرستاده شد.
شهبانو با
شرح شرايط
سخت دوران
كودكى خود به
جهانيان و
تاريخ ايران
اين پيام را
مى دهد كه
حتى در قرن
بيستم و در
دوران
پادشاهى
فرزند
رضاشاه
بزرگ، يك
دختر از
خانواده و
جامعه اى
تهيدست
توانست به
شهبانوئى
ايران برسد:
» تشك ها را
روى زمين پهن
مى كردند و
براى رضا (قطبى)
و من كه سراسر
زمستان در
اطاق
والدينمان
مى خوابيديم،
دنيا وارونه
مى شد. «(ص۳۳)
» مادرم بيش
از پدرم به
آداب و رسوم
مذهبى
پايبند بود.
او در روضه خوانى ها
شركت مى كرد
و همراه بقيه
زنان و گاه با
حضور
عزاداران
حرفه اى
گريه مى كرد. «(ص
۳۴)
» مادرم ديگر
امكانات
مالى كافى
براى اجاره
خانه اى در
شميران
نداشت. ما از
اين پس فقط
براى اقامت هائى
كوتاه نزد سه
عموئى كه در
شميران خانه
داشتند مى رفتيم.
«(ص ۴۱)
» از همراهى
دختر دائى ها
و دخترخاله ها
براى چيدن
برگ هاى چاى
لذت مى بردم.
كارگران
براساس وزن
برگ هاى
چيده شده مزد
مى گرفتند و
ما به كسانى
كه از ديگران
خسته تر
بودند در
انباشتن برگ هاى
چاى در سبدها
كمك مى كرديم.
«(ص۴۳)
» چند ماه بعد
از مرگ پدرم
ناچار شديم
خانه بزرگ
كودكى را ترك
گوئيم زيرا
مادر و دائيم
ديگر
امكانات
مالى كافى
براى ادامه
زندگى ما در
آن خانه را
نداشتند. در
طول تابستان
براى فرار از
گرما تشك هاى
خودمان را به
بالكن منتقل
مى كرديم و
همگى شب را
زير آسمان پر
ستاره مى گذرانديم.
«(ص۴۱)
رابطه
شهبانو
با
کمونيستها
بروايت
خودشان
يكى
ديگر از
اشتباهاتم
اين بود كه به
كسانى
اعتماد كردم
كه شايسته اش
نبودند-
پادشاه
در
رابطه با چپ
بودن شهبانو
و گرايش هاى
ايشان به
كمونيست ها
تاكنون
مطالب
بسيارى توسط
دوستان و
دشمنان
ايشان نوشته
شده است. در
كتاب
خاطرات،
ايشان به اين
مسئله مهم
اشاره مى كند
و ارتباطات و
تماس هايش
را از دوران
دانشجوئى در
پاريس به طور
مختصر و با
احتياط شرح
مى دهد:
«يكبار هم به
دعوت سازمان هاى
دانشجوئى (كمونيست)
توانستم به
بازديد
نمايشگاه
جهانى
بروكسل بروم
و از اين فرصت
براى ديدن
پايتخت كشور
بلژيك
استفاده كنم.
در آن سال
يكبار ديگر
با مسئله
كمونيسم در
ايران مواجه
شدم. يكى از
دوستان
ايرانيم
اصرار داشت
مرا با خود به
يك گردهمائى
عليه جنگ
الجزاير
ببرد. سال ۹-۱۳۳۸
بود و به گمان
او مى بايست
با مبارزان
الجزايرى
عليه
امپرياليسم
فرانسه
همگام شد.
عصيان شخصى
او را عليه
استعمار مى فهميدم.
او مرا در
كافه اى در
پاريس به
خواهر و
دوستانش كه
همه از
مبارزان
كمونيست
بودند معرفى
كرد. در نظر
آنها هيچ چيز
قابل قبولى
در اين دنيا
وجود نداشت
مگر اتحاد
جماهير
شوروى...
بالاخره به
اين جلسه (كمونيست ها)
رفتم. يكبار
ديگر اين
دختران مرا
با مردى كه از
آلمان شرقى (كمونيستى)
مى آمد آشنا
كردند. اگر از
اين خاطره در
اين جا ياد
مى كنم به
اين علت است
كه سال ها
بعد سرنوشت
مرا در
شرايطى
نامناسب در
برابر اين
شخص قرارداد.
هنگامى كه
پادشاه و من
در يك نمايش
تئاتر در
گيلان حضور
داشتيم يكى
از مأموران
امنيتى ما را
آگاه كرد كه
در صحنه
تيراندازى
خواهد شد و از
ما خواست تا
نگران نشويم.
من ناگهان
همان مرد
راكه از
آلمان شرقى (كمونيستى)
آمده بود
طپانچه به
دست به روى
صحنه ديدم.
داستان را
آهسته در گوش
همسرم تعريف
كردم. آن شب
هيچ اتفاقى
رخ نداد و آن
شخص با
رازهاى خود
ناپديد شد.»
ص۷۲.
شهبانو
خاطرات خود
را به شيوه
گنگ و
احياناً در
برخى از
مراحل تند و
شتابزده
نوشته است و
مسائل حساس و
تاريخى كه مى تواند
پشتوانه
پيشينه سال هاى
پادشاهى
محمدرضاشاه
باشد آن هم
براى جمع
پژوهشگران و
مورخين را
بسيار سطحى و
ساده پشت
سرگذاشته اند
كه البته در
بسيارى از
موارد
پيداست كه
براى پوشش
دادن به برخى
از
رويدادهائى
كه شايد فهم و
طرح آن براى
مردم از «كاريسماى»
بانوى شاه
بودن بكاهد،
مسئله را
خيلى سطحى و
عادى مطرح
كرده اند.
آن دوستى كه
مسئول
تشكيلاتى
شهبانو در
دوران
دانشجوئى
بوده است
بعدها يكى از
رهبران
سازمان
فدائيان خلق
مى شود.
شهبانو مى نويسد:
«اين دوست من (همان
جوان
كمونيستى كه
در پاريس
مسئول
تشكيلاتى
ايشان بوده
است) بعدها در
دوران
انقلاب به
خاطر عضويت
در سازمان
فدائيان خلق
به زندان
افتاد. او
راضى به
وساطت من
براى آزاد
شدن از زندان
نشد و اين كار
به احترام او
نزد من افزود.
سال ها بعد،
پس از مرگ
دختر كوچكم
ليلا، نامه اى
از او دريافت
كردم كه در آن
خود را در غم
من شريك
دانسته بود.
به او تلفن
كردم و پس از
سال ها
خاموشى با هم
صحبت كرديم.
هر يك از ما
دچار
سرنوشتى غم
انگيز شديم.
اما يقين
دارم روزى
دوباره موفق
به ديدار او
خواهم شد.»
ص۷۱
به خوبى
پيداست كه
فرح جوان و
دانشجوى
پارسى در
ميان
تشكيلات چپ و
كمونيستى آن
دوران پاريس
فردى محبوب و
دوست داشتنى
بوده است. پس
از انتشار
مطلب هفته
گذشته در
نيمروز دو
نفر از هم ميهنانم
طى تماس با من
اطلاعات
جالبى را
مطرح نمودند.
-يكى از آنها
كه از شخصيت هاى
بلندپايه
ساواك بوده
است به من
تأكيد كرد كه
خانم فرح
ديبا در
هنگامه
دانشجوئى در
پاريس در
جنبش چپ و
كمونيستى
دانشجوئى
فعال بوده
است.
-ديگرى در
رابطه با
فرستادن عكس
فرح ديبا از
پاريس به
تهران براى
معرفى نمودن
وى به عنوان
نامزد شاه،
نيز مسئله را
تأييد نمود
بگونه اى كه
خود شاهد
ارسال بيش از
ده نامه بوده
است.
البته برخى
با اين گونه
اطلاعات مى خواهند
از اين نظريه
دفاع كنند كه
شايد
نيروهاى
دانشجوئى چپ
سال هاى ۳۸ و
۳۹ مستقر در
پاريس تلاش
كرده اند تا
شاه بانوى
سوم دومين
پادشاه
پهلوى، دختر
خانمى باشد
كه از پائين
جامعه
برخاسته است
و درد و رنج
تهيدستى را
چشيده است به
گونه اى كه
پس از بيش از
چهل سال هنوز
در آرزوى
ديدار دوستى
است كه با او
خاطراتى از
تلاش هاى چپ
و كمونيستى
در پاريس
داشته است و
صريحاً
تأييد مى كند
كه حاضر به
وساطت براى
آزادى يكى از
رهبران
سازمانى
بوده است كه
براى
سرنگونى
نظام همسرش،
مبارزه
مسلحانه را
رهبرى مى كرده
است.
در آخرين
نوشته رئيس
پيشين دفتر
شهبانو فرح
كه عليرغم
برخوردارى
از پست هاى
بالائى در
نظام
پادشاهى، از
مشاوران
درجه اول
پادشاه نيز
بوده است و در
مجامع جهانى
نيز به عنوان
يك استاد
معتبر
شناسائى شده
است، جسته و
گريخته به
تضاد فكرى
شهبانو با
پادشاه
اشاراتى
مؤدبانه شده
است. دكتر
هوشنگ
نهاوندى
آخرين كتاب
خود را «آخرين
روزها» نام
نهاده است و
گوئى مشخصاً
دكتر
نهاوندى اين
كتاب را در
پاسخ به كتاب
كهن ديارا و
خاطرات
شهبانو
منتشر كرده
است، زيرا در
بسيارى از
موارد،
روايت هاى
تاريخى
نهاوندى با
شهبانو در
تضاد است.
حال از
كوچكترين
مسئله، بستن
چشمان
پادشاه پس از
مرگ توسط يك
پرستار مصرى (يا
شهبانو فرح
پهلوى) تا اين
كه پادشاه را
براى خروج از
كشور
نزديكانشان
مجبور كردند (به
گفته دكتر
انصارى) و به
گفته
شهبانو،
ايشان يعنى
بانوى شاه با
خروج از كشور
مخالف بوده
است.
دوستان
مهربان،
بهروز
صوراسرافيل
و مريم سيحون
آخرين كتاب
نهاوندى را
به پارسى
ترجمه كرده اند.
اما پيش از
اين كه نگاهى
به آن
بيندازيم و
ناهمخوانى هاى
خاطرات
شهبانو با
نهاوندى را
مرور كنيم
خوب است به
مسئله خروج
شاه
بپردازيم.
شهبانو مى نويسد
كه ايشان
مخالف خروج
از كشور بوده
است، طرح اين
مسئله يعنى
اين كه همه
اطرافيان
پادشاه با
خروج او
مخالف بوده اند
الا خود او،
ناخودآگاه
شهبانوى
نازنين با
تأكيد بر اين
مسئله، هر
چند به وجهه
خود نمره
مثبت داده اند،
اما به
پادشاه
ستمديده ما
نمره منفى
داده اند.
نهاوندى در
رابطه با
خروج شاه مى نويسد:
«خودش نيز
بسيار زود از
اين كه كشور
را ترك گفته
بود پشيمان
شد. شاه گفت
ناگزير مى بايست
مى رفتم.
آمريكائى ها،
انگليسى ها،
فرانسوى ها
و حتى كسانى
از نزديكان
من گمان مى كردند
اگر من نباشم
همه چيز درست
مى شود و
بالاخره
وقتى كار به
آخرهايش
رسيد مى بايست
دستور
تيراندازى
به روى جمعيت
داده مى شد و
شما مى دانيد
كه من اين را
نخواستم و
افزود: يكى
ديگر از
اشتباهاتم
اين بود كه به
كسانى
اعتماد كردم
كه شايسته اش
نبودند.» ص۳۷۵.
يكى از
نزديكان
پادشاه
برايم واقعه
تاريخى و
بزرگى را شرح
داده است. او
گفت روزى كه
شاه و شهبانو
سرگرم
بگوومگو
بودند من نيز
طى قرارى كه
داشتم وارد
محل شدم و
شاهد ماجرا.
پادشاه از من
خواست تا
تمام آنچه را
كه شنيده ام
در همانجا
دفن كنم. اما
پس از پيروزى
انقلاب و گوش
دادن به
استراق سمع ها
اين مسئله
نيز در پرده
باقى نماند.
شهبانو با
فرياد از
محمدرضاشاه
مى خواهد كه
هر چه زودتر
ايران را ترك
كنند. بانوى
شاه مى گويد
كه ايشان
خواب ديده
است كه مثل
لوئى ۱۴سر
آنها را قطع
كرده اند،
لذا بايد هر
چه زودتر
كشور را ترك
كنند.
حتى چند ساعت
پيش از ترك
كشور،
شهبانو براى
بدرود گفتن
به دوستان يك
گود باى پارتى
تدارك مى بيند.
نهاوندى در
اين باره مى نويسد:
«تاريخ رفتن
تعيين شده
بود و همه چيز
آماده بود.
شهبانو بر آن
شد تا در
شكارگاه
خاندان
سلطنتى با
دوستان
نزديكش
گردهم آئى
بدرود تشكيل
دهد. آنجا دور
از پايتخت و
بنابراين
آرام بود.
هنگامى كه
ابوالفتح
آتاباى
ميرآخور
سلطنتى و
رئيس
شكارگاه كه
قبلاً در
خدمت سلسله
قاجار و سپس
رضاشاه نيز
بود، از
خواست
شهبانو اگاه
شد فرياد
ناخشنودى
برآورد كه
اكنون هنگام
ميهمانى
نيست، چگونه
امنيت
شهبانو و
دوستانش را
تأمين كنيم.
روستائيان
آن پيرامون
ممكن است
بيايند و
تظاهرات
كنند. از شاه
پرسيدند،
گفت بگذاريد
ميهمانى
داده شود،
گارد حفاظت
آن را بر عهده
مى گيرد. آن
گروه
تقريباً ۳۶
ساعت در
شكارگاه
سلطنتى بود.
پيرامون
رويدادهاى
مملكتى
گفتگوئى نشد
ولى
ميهمانان
وانمود
كردند كه
بختيار
اوضاع را نظم
خواهد داد و
دست كم
شهبانو
خواهد
توانست به
زودى
بازگردد.
ص۳۳۳
-نزديكان و
فاميل
شهبانو در
اكثر ارگان هاى
دولتى نيز
حضور داشتند
به ويژه
راديو و
تلويزيون.
نهاوندى از
قول پادشاه
در اين مورد
نيز مى نويسد
كه پادشاه
خرسند نبوده
است.
شاه به
نهاوندى مى گويد:»
با اين كه
مسئولان
سازمان هاى
مختلف ما را
آگاه كرده
بودند كه
مأموران
كمونيست در
پشت چهره
مسئولان
راديو و
تلويزيون
پنهان شده اند،
هرگز با وجود
دستورات من
كارهائى كه
بايد، براى
روياروئى با
آن وضع صورت
نگرفت. شگفت انگيز
نبود كه در
تلويزيون
فيلم هائى
را نمايش مى دادند
كه پادشاهى
را مسخره مى كرد؟
ص۳۷۶.
نهاوندى در
جاى جاى
كتاب خود بر
اين مسئله
تأكيد دارد
كه پادشاه
بارها به او
گفته بود كه
هرگز به
بختيار
اعتماد
نداشته است،
هر چند
شهبانو به وى
اعتماد
داشته است.
يكى از اعضاى
خاندان
پهلوى بارها
و بارها به من
گفته بود كه
هرگاه
شهبانو
دوستانش را
براى شام به
كاخ دعوت مى كرد،
پادشاه يا
اصلاً حاضر
نمى شد و يا
اگر به زور سر
ميز غذا مى نشست،
پس از صرف شام
فوراً جمع را
ترك مى كرد.
هوشنگ
نهاوندى در ص
۳۴۶ مى نويسد:
«چند تن از
دوستان
شهبانو به
آنجا آمدند (در
صورتى كه شاه
گفته بود
هيچكس را نمى پذيرد)
و او را ديدند.
شاه تقريباً
به آنها
اعتنائى نمى كرد
و در هنگامى
كه آنان آنجا
بودند،
غذايش را
تنها مى خورد.»
آنگونه كه
نهاوندى مى نويسد،
پادشاه در
محاصره و
سانسور شديد
شهبانو قرار
گرفته بود
بگونه اى كه
حتى نامه ها
و روزنامه ها
و غيره نيز به
دست او نمى رسيد،
به جز
روزنامه چپ
فرانسوى
ليبراسيون.
«شاه گذشته از
ساعاتى كه در
دفتر خود مى گذراند
هيچ كار رسمى
و يا پرونده اى
براى رسيدگى
نداشت.
روزنامه هاى
جهانى را نمى خواند
زيرا گويا به
او نمى دادند
و به گفته
پروفسور
صفويان فقط
روزنامه دست چپى
ليبراسيون
را در
اختيارش مى گذاشتند.»
ص ۳۳۲.
نهاوندى مى نويسد
كه حتى پس از
خروج شاه از
كشور نيز اين
محدوديت
براى پادشاه
باقى بوده
است به گونه اى
كه روزى شاه
از نهاوندى
مى پرسد كه
كجا رفتند
دوستان ما و
مدافعان
حقوق بشر و
چرا كسى چيزى
نمى نويسد؟
نهاوندى مى گويد
قربان من چند
مقاله در
نشريات
اروپائى
نوشته ام و
آنها را
برايتان
روان كرده ام.
پادشاه مى گويد
كه به ما چيزى
نرسيده است.
آنگاه كه از
شهبانو پرسش
مى كند پيدا
مى شود كه
چيزهائى روى
بخارى خاك مى خورد.
نكته بسيار
جالب ديگرى
كه با كتاب
نهاوندى
روشن مى شود
تماس هاى
پادشاه با
ثريا در
روزهاى آخر
است. ولى
افسوس كه هر
دو از جهان
رفته اند تا
از حقيقت
آگاه شوند.
شاه بانو
ثريا بارها
براى من از
نامه هاى
كوتاه و
بلندى كه در
هنگامه خروج
شاه از ايران
برايش نوشته
بود سخن مى گفت
و هميشه
حيران اين
مسئله بود كه
چرا پادشاه
خود كتباً به
او پاسخى
ننوشت و
همواره توسط
افراد پيام هائى
شفائى
دريافت مى كرده
است. نهاوندى
اين مسئله را
روشن مى كند
كه گويا نامه هاى
اين دو عاشق و
معشوق هرگز
به هم نمى رسيده
است:
«در همين زمان
بود (دوران
تبعيد) كه شاه
رابطه
نوشتارى با
ثريا ملكه
پيشين
برقرار كرد،
پيرامونيان
مى گفتند
ثريا تنها
زنى بود كه او
عاشقانه
دوستش داشت و
از روزى كه از
هم جدا شدند
فقط يكبار،
ده سال پيش از
آن، در پاريس
يكديگر را
ديده بودند.
گويا نامه هم
به همديگر
ننوشته
بودند. از اين
پس هر دو نامه هائى
را كه مى نوشتند
به افراد
مورد اعتماد
خود مى دادند
(به اطلاع من
سه نفر) كه به
ديگرى
برساند. هرگز
آنها را پست
نمى كردند.»
ص۳۴۷.
شاه بانو
ثريا مى خواست
در مراسم
تشييع
پادشاه در
مصر نيز شركت
كند اما نشد.
«هنگامى كه
پرنسس ثريا
از مرگ كسى كه
بعدها به
عنوان
بزرگترين
عشق زندگى اش
ياد كرد آگاه
شد بر آن شد كه
در مراسم
خاكسپارى
حضور يابد.
اردشير
زاهدى با همه
مهارتش كوشش
كرد او را از
اين تصميم
بازدارد. به
او گفت بايد
قبول كند كه
حضورش
دشوارى هاى
بزرگى از
لحاظ
خانوادگى و
تبليغاتى
پديد مى آورد.»
ص۴۳۴.
فرانسوا
ميتران رئيس جمهور
فرانسه وصيت
كرده بود كه
معشوقه اش
در كنار همسر
رسمى اش به
همراه دخترش
در مراسم
تشييع او
شركت كند.
بدون شك اگر
نامه هاى
شاه و ثريا به
هم مى رسيدند،
شاه نيز وصيت
مى كرد تا نه
اين كه
معشوقه اش
بلكه همسر
رسمى سابق و
عشق هميشگى اش
نيز پيكر او
را تشييع كند.
هر چند وصيت
نامه رسمى
محمدرضا شاه
تاكنون
منتشر نشده
است و اين
سئوالى است
كه نهاوندى
در كتاب خود
مطرح مى كند
و به راستى
چرا شهبانو
اين وصيت
تاريخى را
منتشر نمى كند.
آيا چشم به
راه بايد
نشست تا
يكبار ديگر
رژيم ملايان
تهران سندى
را به عنوان
وصيت نامه
شاه منتشر
كنند تا پس از
آن ديگران در
پس تكذيب آن
تك دو بزنند.
اصلان افشار
آخرين سخنان
پادشاه را
براى
نهاوندى اين
چنين روايت
كرده است.
شاه گفت: «انقلاب
ايران
برخلاف آن چه
كه پاره اى
گفته يا
نوشتند به
دليل فقر
نبود.
ايرانيان مى توانستند
وضع كشورشان
و سطح زندگى
خود را با
پنجاه يا ده
سال پيشش
بسنجند. اغلب
افراد مرفه
تظاهرات مى كردند.
شركت در آن
انقلاب براى
آنان حكم
خودكشى را
داشت. ولى
آنها را مورد
سوءاستفاده
قرار داده
بودند. من چشم
به راه
سرنوشت
هستم، مرتب
براى ايران و
براى ملتم
دعا مى كنم و
مدام در انديشه
رنج هاى
آنانم.» اين
آخرين گفته هاى
شاه بود
جريان
تشت نقره و
جام دعای
شهبانو در
حمام
شهبانوى
نازنين ما
بسان اكثر
شهروندان كه
در رابطه با
خلق و خوى و
شيوه برخورد
پدر و مادر در
ميان دو تفكر
سنتى و مدرن
در رفت و آمد
هستند، در
خاطرات خود
شرح مى دهد
كه پدرى
داشته است كه
در فرانسه و
سن پترزبورگ
درس خوانده و
زندگى مدرنى
داشته است،
در عوض مادرش
كه اهل گيلان
و از تبار قطب الدين
محمد گيلانى
از رهبران
اهل تصوف
بوده است كه
هر چند در
مدرسه
ژاندارك درس
خوانده است
اما معلمانش
چون راهبه هاى
مسيحى بوده اند،
گرايش هاى
مذهبى و سنتى
و خرافى
ايشان نيز با
برقرار
نمودن مراسم
تعزيه و روضه
خوانى و
زارزار گريه
كردن در اين
مراسم، موجب
شده است تا
فرح كوچولو
بين سنت و
مدرنيسم در
حال رفت و آمد
باشد.
و دقيقاً به
همين خاطر
است كه به
روضه خوانى
رفتن در
كودكى را
بهانه شكم چرانى
وانموده
كرده و چنين
مى نويسد:
«والدينم به
مذهب شيعه
اعتقاد
داشتند اما
مادرم بيش از
پدرم به آداب
و رسوم مذهبى
پايبند بود.
او در روضه خوانى ها
شركت مى كرد
و با علاقه به
سرگذشت
شهداى اسلام
گوش مى داد و
همراه بقيه
زنان و گاه با
حضور
عزاداران
حرفه اى،
گريه مى كرد.
ما بچه ها به
اين
گردهمائى
علاقمند
بوديم چرا كه
در آخر روضه خوانى
زنان با
خوردن چاى و
شيرينى،
نيروى از دست
رفته را
جبران مى كردند
و به ما نيز از
اين شيرينى ها
سهمى مى رسيد.
مادرم در ماه
رمضان روزه
مى گرفت...
هنگام زيارت
مادرم را
همراهى مى كردم.
اين كار
فرصتى بود
براى دعا و
نذر كردن.» ص
۳۴.
شهبانو فرح
حتى در هنگام
مرگ پادشاه و
همين ديروز،
هنگام نوشتن
كتاب به اين
مسئله نذر و
نياز و دعا
باورمند
بوده است به
گونه اى كه
دعا زير سر
پادشاه مريض
گذاشته و در
بحبوحه سقوط
نظام
پادشاهى به
نجف تشريف
برده اند تا
از آيت الله
خوئى انگشتر
دعا خوانده
براى شاه به
ارمغان
بياورند.
سركار خانم
فريده ديبا
نيز شديداً
به مسائل
خرافى مذهب،
به جز روضه خوانى
و تعزيه و
غيره باور
داشتند، به
گونه اى كه
در سال هاى
۸۰ همان
روزهائى كه
صدها جوان
ايرانى به
دست خمينى و
رژيمش به
جوخه هاى
اعدام سپرده
مى شدند،
ايشان شنيدن «خمينى
خونريز» را
نتوانستند
تحمل كنند و
وقتى در
ميدان
تروكادرو در
مسير
فروشگاه
گندم و خانه،
كسانى از
اعدام هاى
ايران مى گفتند
و در مذمت
خمينى، خانم
فريده ديبا
با تعصب ويژه اى
فرمودند به
آيت الله
خمينى سيد
اولاد
پيغمبر
توهين نكنيد.
«اوتوريته» و
فرماندهى
خانم فريده
ديبا روى
شاهزاده رضا
پهلوى نيز
تأثير
بسزائى
داشت، به
گونه اى كه
تا آن بانو در
قيد حيات بود
فعاليت هاى
آقاى رضا
پهلوى به
تندى اين سال هاى
اخير نبود،
زيرا بانو
فريده ديبا
مايل نبودند
تا بچه ها با
نظامى كه در
رأس آن يك
روحانى
اولاد
پيغمبر است
برخوردى خشن
و برانداز
بكنند.
جريان تشت
نقره اى را
كه شهبانو در
كتاب خود شرح
داده است
موجب شد تا
هفته پيش در
يك ميهمانى
فرانسوى
ساعت ها
درباره اش
صحبت كنيم،
بگونه اى كه
يك ديپلمات
فرانسوى به
طنز مى گفت
شايد حضرت
مريم هم اگر
از تشت نقره اى
استفاده مى كرد
بچه دار نمى شد.
شهبانو مى نويسد:
«به آداب و
رسوم حمام
علاقمند شدم.
ما هر يك
جداگانه كيف هاى
حماممان را
آماده مى كرديم
و يك تشت نقره
براى نشستن و
يك جام دعا
براى ريختن
آب بر سرمان
با خود مى برديم.
اين جام دعا
مى بايست ما
را در مقابل
خطرات حفظ
كند. ما هرگز
مستقيماً
روى كاشى نمى نشستيم
چرا كه به
دختران جوان
گفته مى شد
كه با اين كار
ممكن است
باردار شوند.
من هنوز هم
ترس از اين
پيش گوئى،
را فراموش
نكرده ام.
ولى امروز
كيسه كشيدن
طوبى را، قدر
مى دانم...
روزى يك زن
اهل
آذربايجان،
به درستى در
مقابل من
چنين گفت:
بوقز گوزل دى-
اين دختر
خوشگله- من از
اين حرف او
احساس رضايت
كردم.» ص ۵۰.
از جمله
مسائلى كه
براى فرح
نوجوان
ممنوع بوده
است ماتيك
زدن و آرايش
بوده است كه
تا هنگام
ازدواج
اجازه انجام
آن را نداشته
است: «مادرم
كه ميان
تربيتى سنتى
و گشايش ذهن
من به روى
دنيا در
ترديد بود...
بيچاره
مادرم، اگر
مى دانست
دخترش تا چه
حد پايبند
اخلاق است،
با آرامش
خيال و دغدغه
خاطر به خواب
رفته بود. اما
او دائماً از
اين كه مبادا
من از راه
راست منحرف
شوم، واهمه
داشت و هر عمل
تازه اى كه
از من سر مى زد
و نشانى از
آزادى داشت،
او را سخت
نگران مى كرد.
به ياد دارم
كه به مناسبت
يكى از جشن ها،
دوستى مشغول
آرايش خود
بود و ماتيك
او دست به دست
مى گشت من در
حال تماشاى
خود در آينه (و
ماتيك زدن)
بودم كه
مادرم براى
يادآورى
ساعت بازگشت
به خانه،
سراسيمه
وارد شد و با
ديدن من
صورتش
برافروخته و
شگفت زده از
اين كه من
چگونه مى توانستم
يك چنين عملى
انجام دهم؟
آيا نمى دانستم
كه فقط زنان
شوهردار مى توانند
ماتيك
بزنند؟» ص۶۲.
خانم فرح
نازنين كه
چنين
محدوديت هائى
توسط مادر
داشته است در
هنگامه
شهبانوئى با
برگزارى جشن
هنر
شيرازها،
يكى از اصلى ترين
عوامل تزلزل
نظام
پادشاهى را
تقويت مى كند
بگونه اى كه
همان جشن هنر
نيز مورد
نكوهش بانو
فريده ديبا
قرار مى گيرد.
شهبانو
آنقدر
صميمانه و
صادقانه
خاطرات خود
را نوشته است
كه حتى از
مراجعه به
روانپزشك
نيز واهمه اى
نداشته و آن
را شرح مى دهد:
«۴۰سال بعد در
ضمن مشورت با
يك پزشك
دوباره (جريان
فوت پدر) در من
زنده شد. چند
سالى بود كه
همسرم
درگذشته بود
و ما از اين
سوگى كه براى
من و بچه ها
بسيار
دردناك بود و
نيز زندگى
خانوادگى
صحبت مى كرديم،
نحوه صحبت من
درباره
ناپديد شدن
پدرم به نظر
اين پزشك
عجيب آمد و از
من پرسيد كه
چرا به طور
صريح در اين باره
صحبت نمى كنم:»
ولى پدر شما
درگذشته است
چرا اين مطلب
را به زبان
نمى آوريد؟ «فكر
مى كردم نمى توانم
اين مطلب را
بازگو كنم و
چون توانستم
اين چهار
كلمه سنگين
يعنى جمله»
پدرم فوت
كرده است «را
به زبان
بياورم، به
گريه افتادم.»
ص۴۰.
باورهاى
كهنه و غير
مترقى دينى
در نزد بانو
فريده ديبا
مشكلات
بسيارى نيز
براى پادشاه
به وجود
آورده بود به
گونه اى كه
عليرغم مهر و
دلبستگى كه
محمدرضاشاه
به بانو
فريده داشت
اما همواره
تلاش مى كرد
تا در نشست هاى
بسيار مهم
ايشان كمتر
سخن بگويد و
يا اصلاً
حضور نداشته
باشد و... يكى
از نزديكان
پادشاه طى
خاطراتى كه
براى من
تعريف نموده
است و با مهر
يزدان در
آينده منتشر
خواهيم
نمود،
باورهاى
كهنه و سنتى
دينى آن
بانوى
مرحومه را كه
به طور
ناخواسته اى
بر روى يگانه
فرزند
دلبندش نيز
تأثيرات
فراوانى
گذاشته بود
را يكى از
مشكلات
اساسى و
خانوادگى
پادشاه
دانسته است.
سركار خانم
فرح ديبا
حتى براى بچه دار
شدن آنهم پسر
داشتن توصيه
دعانويسى
خياط محله را
هم گوش كرده اند:
«خياط سرخانه
كه از قديم مى شناختم
به من
اطمينان داد
كه براى اين
كه نوزاد پسر
شود كافى است
دعائى با آب
تربت روى شكم
نوشت.» ص۱۰۷.
انتقادات
شهبانو از
ساواك و
دولت
شاهنشاهى!
يكى از
دوستان
هموطن كه از
اساتيد
سابق
دانشگاه
تهران است
هفته پيش به
همراه يك
هديه به
ديدن من
آمد، گفت
آنقدر از
خواندن
نيمروز
شادمان
هستم كه
گفتم دست خالى
به ديدنت
نيايم.
هديه او يك CD
فرانسوى
بود، به من
گفت اين CD هم
اكنون پر
فروش ترين
است، به محض
گشودن هديه
با واژه ZIBA
روبرو شدم و
فوراً ۲ ماه
پيش به يادم
آمد كه
استاد
انوشيروان
روحانى
مدتى در
پاريس بود
براى ضبط
همين كار و
برايم
تعريف كرده
بود كه
يكبار ديگر
يك كار
جهانى را در
دست تهيه
دارد.
دو آهنگ
دلنشين و
دلگشا MAYBE I MEYBE YOU ZIBA
در اين
آلبوم از
استاد
انوشيروان
روحانى است. (عنوان
آلبوم HOVANNES و (A.D.N. ROSE.
آن دوست
خداحافظى
كرد و رفت و
ما همچنان
سرگرم گوش
كردن
چندباره
كار روحانى
بوديم كه
اكبر
گلپايگانى
وارد شد. مرد
حنجره
طلائى
ايران نيز
از اين كه
انوشيروان
روحانى
توانسته
بود دروازه هاى
ايران را
پشت سر
بگذارد
شادمان بود
كه ناگاه
تلفن ما زنگ
خورد و آن
سوى خط پاك زاده
استاد
انوشيروان
روحانى بود.
وقتى او را
از انتشار
پر افتخار CD
آگاه كردم.
به من گفت
عجب
فرانسوى ها
منظم
هستند، به
من قول داده
بود كه اول
دسامبر به
بازار مى آيد
و...
با مرد
حنجره
طلائى اكبر
گلپايگانى
به گفتگو
نشستيم و از
فيلمى كه
اخيراً از
او در ايران
به بازار
آمده است مى گفتيم
كه پس از
۲۵سال گلپا
پيروز شد و
توانست صدا
و چهره اش
را به مردم
ايران
بنماياند.
اكبر
گلپايگانى
بهار امسال
براى
۱۵هزار نفر
در تخت جمشيد
خواهد
خواند.
گلپا از
خاطرات
گذشته اش مى گفت
و ن |