|
مروری
بر خاطرات
شهبانو فرح!
بى وفائى
جهان با شاه
ايران!
كتاب
خاطرات
شهبانو فرح
كه به زبان هاى
مختلفى
ترجمه شده
بود يكى از پر
فروش ترين
كتاب هاى
سال شد.
شخصيت جهانى
شهبانو و
تبليغات
گسترده
رسانه اى با
حضور خود
ايشان در
تلويزيون هاى
معتبر، دو
عامل اصلى
فروش بالاى
اين كتاب بود.
امروزه بدون
تبليغات هيچ كارى
نمى توان
كرد، حتى
مارك هاى
مشهور جهان
نيز براى اين
كه همچنان در
ذهن ها و
خاطره ها
جاى خود را
نگه دارند،
مرتب تبليغ
مى كنند. در
نظر بگيريد
كوكاكولا و
مك دونالد
كه در سراسر
جهان شناخته
شده هستند
باز هم
ميليون ها
دلار و شايد
هم
ميلياردها
صرف تبليغات
مى كنند.
يك فيلم،
آلبوم
موسيقى و يا
كتاب هم اگر
خوب معرفى
نشود هر چند
خالق آن صاحب
نام باشد باز
نمى تواند
برد گسترده
خود را در
بازار فروش
به دست آورد.
مثلاً همين
آخرين كتاب
شاهزاده رضا
پهلوى، با
اين كه كتاب
مادرشان از
فروش بالائى
برخوردار
بود، اما «نسيم
دگرگونى» آن
گونه كه بايد
در ميان مردم
نه تنها
جهان، بلكه
ايرانيان هم
نفوذ نكرد و
تيراژ به
مراتب
پائينى نسبت
به كتاب
خاطرات
شهبانو داشت.
امروز كه حتى
رسانه ها و
به ويژه
تلويزيون هاى
۲۴ساعته
ايرانى «تايم هاى»
خود را مى فروشند
و از
بزرگترين
هنرمندان و
برنامه سازان
تا چهره هاى
ناشناخته
براى
برخوردار
بودن از
ساعتى
برنامه
تلويزيونى
يا بايد
حتماً چند
هزار دلارى
پرداخت كنند
و يا
اسپانسور و
آگهى هاى
مداوم داشته
باشند، حضور
در راديو و
تلويزيون هاى
معتبر غربى
به مراتب
هزينه هاى
ويژه خود را
دارد، (كه در
اين رابطه
جداگانه
مطلبى
خواهيم نوشت...
. )
و بدينسان
بود كه
سازمان
انتشاراتى
كتاب شهبانو
و دوستان و
ياران با
نفوذ و
سرمايه دار
ايشان
برنامه هاى
بسيار ويژه اى
را در
تلويزيون هاى
مختلف براى
معرفى كتاب
ايشان تدارك
ديدند... . كه
البته طرح و
حضور شهبانو
فرح پهلوى در
رسانه هاى
جهانى
همواره
تأثير مثبتى
در افكار
عمومى جهانى
در رابطه با
ايران و
ايرانى
داشته و
خواهد داشت
زيرا كه
يادآور چهره
و سيماى زيبا
و جهان پسند
ايران ديروز
است.
-كتاب خاطرات
شهبانو به
زبان پارسى
داراى يكسرى
اشتباهات
تاريخى و
غيره بود كه
در چاپ جديد
برخى از آنها
اصلاح شد.
برخى از اين
اشتباهات
بسيار فاحش و
محسوس بود به
گونه اى كه
شهبانو
تاريخ خروج
خود و شاه
ايران را سال
۱۳۵۸ مى نويسد
(به جاى سال
۱۳۵۷):
«ما تهران را
در روز ۲۶دى
ماه ۱۳۵۸ در
هوائى سرد و
يخ زده ترك
گفتيم.» و يا
اين كه ايشان
تاريخ تبعيد
خمينى به
تركيه در
عراق را در
سال ۱۹۷۸ ده
سال پيش مى داند
در صورتى كه
۱۴سال پيش
بوده است.
-و يا اين كه
مثلاً در
صفحه ۲۸۲
ايشان مى نويسد
كه:
«كاست هاى (خمينى)
كه در پاريس
پر شده بودند
توسط
هواپيماهاى
ايرفرانس و
يا آلمان
شرقى به
تهران مى رسيدند.»
در صورتى كه
خود من در
جريان بودم
كه اكثر
نوارهاى
سخنرانى
خمينى يا به
طور مستقيم
توسط «كارير»
اداره
مخابرات
ايران ضبط مى شد
و يا هم ساعتى
پس از انجام
سخنرانى،
توسط تلفن به
ايران منتقل
مى شد و
نيازى به
استفاده از
پروازهاى
ايرفرانس و
غيره نبود.
مسئله
اشتباهات
تاريخى گمان
كنم به همان
محاسبه غلط
سال ميلادى
به پارسى
برمى گردد
كه دوست
مهربان ما
آقاى محمدى
در نوشته على
شريعتى
اشاره كرده
بود و البته
با اين همه
مشاور و يار
صميمى و
تحصيلكرده اى
كه شهبانوى
مهربان
دارند لااقل
در اينجا و در
اين امر مهم
مى بايست از
اين افراد
استفاده مى شد
كه پيش از اين
كه اين كتاب
به زبان
پارسى زير
چاپ برود
توسط آنها
خوانده شود و
اين
اشتباهات
بسيار سطحى
كه براى قلم
يك بانوئى كه
در سراسر
جهان داراى
اعتبار است،
در كتابى كه
با تيراژى
بالا منتشر
شده است، در
تاريخ به
يادگار
نماند.
از سوئى جا
داشت كه كل
اين كتاب از
بازار فروش
خارج مى شد و
هيچ يك به
فروش نمى رسيد
تا اين كه چاپ
تصحيح شده
دوم به بازار
مى آمد.
خلاصه
آنچنان كه مى بايست
نشد و كتاب هاى
چاپ اول با
همان
اشتباهات
فاحش در
دسترس همه
قرار گرفت و
اينك مدتى
است كه چاپ
دوم به بازار
آمده است.
چرا
نظام
پادشاهى
متوجه
سازماندهى
روحانيت
نشد؟!
چنانچه
شهبانوى
در خاطرات
خود نوشته
است،
روحانيون و
تشكيلات
آنها از
آزادى اى
برخوردار
بودند كه
ديگر مردم
درصد كوچكى
از آن را
نداشتند.
وقتى يك جوان
به خاطر حمل
يك كتاب ماه ها
زندانى مى شد
و يا اين كه به
خاطر يك اى
كاش و سه نقطه
جوانى ديگر
اگر خداوند
به دادش نمى رسيد
مى رفت آن
جائى كه عرب
نى مى انداخت،
چطور
روحانيونى
كه رسماً و
علناً از
مجاهدين خلق
و فدائيان
خلق و غيره
حمايت مى كردند
و نطق هاى
راديكال با
اتكاء به
آيات قرآن
عليه سلاطين
جائر مى كردند،
كسى
مزاحمشان
نمى شد، اگر
هم بازداشت
مى شدند از
دو ماه تجاوز
نمى كرد.
از همه
جالبتر اين
بود كه از سال هاى
۵۰ جمعى از
روحانيون كه
در آموزش و
پروش نيز
كتاب
تعليمات
دينى مى نوشتند،
به فكر منسجم
نمودن
روحانيون
افتادند و
جلسات زيادى
در تهران، قم
و مشهد تشكيل
دادند،
سيدعلى
خامنه اى،
ربانى املش،
موسوى
كرمانى،
باهنر،
رفسنجانى
بارها
جلساتى داير
نموده و سخن
از سازمان
روحانيون
مبارز مى گفتند
و به فكر
نوشتن يك
برنامه حزبى
بودند يعنى
نه اين كه به
فكر بودند
بلكه نوشته
بودند و به
مشاوره
يكديگر مى گذاشتند
و جالب اين كه
وقتى
جوانانى مثل
ما از اين
مسائل باخبر
بوديم، بدون
شك نيروهاى
امنيتى نيز
آگاه بودند.
كه همين نشست ها
منتهى به
تشكيل شوراى
انقلاب، حزب
جمهورى
اسلامى،
روحانيت و
روحانيون
مبارز و غيره
شد.
با آنچه
شهبانوى
نازنين در
كتاب خاطرات
خود نوشته اند،
امروز من پى
مى برم كه
رها كردن
تشكيلات
بزرگ و چند
هزار نفره
روحانيون با
هزاران هزار
دفاتر حزب (مساجد)
در سراسر
ايران، هر
چند با ديدى و
نگاهى، حساب
شده از سوى
استعمار
نوين نظاره
مى شده است،
اما در داخل
كشور،
محمدرضاشاه
و خانواده
ايشان به
خاطر مذهبى
بودن، تلنگر
زدن به آنها
را جايز نمى دانسته اند.
در نوشته
شهبانوى فرح
پهلوى را در
سال ۲۰۰۴
ميلادى و
۶۰۲۶ آريائى
كه ۲۵سال از
فاجعه ۲۲
بهمن مى گذرد
و جهان براى
حفظ بشريت و
دستاوردهاى
علمى و
تكنولوژيكى
آن سال هاست
در اين انديشه
و تلاش است تا
به نوعى
خردگرائى را
در جهان رواج
بدهد، مى خوانيم
كه شهبانو از
ديدار خود با
آيت الله
خوئى در عراق
مى نويسند و
انگشترى كه
او بر آن دعا
خوانده است و
براى
محمدرضاشاه
فرستاده است.
كلى تعجب
كردم و البته
اين مسائل را
من به عرض
شهبانو
رسانده ام
اما بد نيست
اينجا هم
مرحوم مطرح
شود:
خود من شخصاً
محمدرضاشاه
را به خداوند
نزديكتر مى بينم
تا آيت الله
خوئى، هر چند
من
محمدرضاشاه
را از نزديك
نمى شناختم
اما آيت الله
خوئى را از
نزديك ديده
بودم و بارها
پشت سر ايشان
به صف
ايستاده
بودم آن هم صف
اول و براى
درك صحيح
سخنم بايد
مثالى بزنم:
روزى كه پشت سر
آيت الله
خوئى
ايستاده
بودم (براى
نماز) فردى از
ميان جمع ۳۰ و
يا چهل نفره
از جاى
برخاست و به
زبان عربى
گفت كه سخت
بيمار است و
خونريزى
شديد دارد و
لباسش را
نشان داد كه
غرفه در خون
بود و از آيت الله
خوئى خواست
تا به او كمك
كند، من با
خود پنداشتم
كه هم اكنون
آيت الله
دستور خواهد
داد تا
سريعاً او را
به يك
بيمارستانى
برسانند و يا
از
تحويلدارش
كه پشت سرش
نشسته بود
خواهد خواست
تا دسته
اسكناسى به
او بدهد تا
خود براى
مداوايش
اقدام كند،
تحويلدار با
آيت الله در
گوشى، صحبت
كرده و پس از
آن آقاى
تحويلدار به
فردى اشاره
كرد و آن فرد
كلاهى را
برداشته و
جلو تمامى
حاضرين
گرفته و از هر
يك خواست تا
به آن مرد
كمكى كنند.
حال در همان
شرايط آيت الله خوئى
در ايران،
عراق،
انگلستان و
ديگر نقاط
جهان ميليون ها
و شايد هم
ميلياردها
دلار در
اختيار داشت.
بعد وقتى
شهبانوى
عزيز مى نويسند
كه آيت الله
ايشان و
پرنسس
فرحناز و
پرنس عليرضا
را در: «اطاق
كوچكى كه به
سادگى در آن
مى زيست
پذيرفت و يك
انگشتر عقيق
كه دعا روى آن
حك شده بود
براى پادشاه
به من داد و از
من خواست به
پادشاه
بگويم كه
براى موفقيت
او در خدمت به
اسلام و
ايران دعا
خواهد كرد.»
من مات و
مبهوت مى مانم
كه يعنى
امروزه حتى
پس از سال ها
و اين همه
سادگى در
مبادلات
اخبار و
اطلاعات و
غيره،
شهبانوى
نازنين ما كه
اينروزها با
انتشار همين
كتاب كلى
براى ما
ايرانى ها
در سطح جهان
افتخار
آفريده است،
از واقعيت ها
و حقيقت ها
بى خبر
هستند؟ يعنى
اگر در آن سال ها
كه روحانيون
رها شده در
ايرانشهر
سرگرم منظم
كردن خود
براى كسب
قدرت بودند
نيز همين
ساده
نگريستن به
تاريخ ديروز
و امروز و نوع
باور و ايمان
و آگاهى از
ريا و نيرنگ و
غيره... به
آنها فرصت
داد تا به
راحتى و
سادگى قدرت
را قبضه كنند.
ديگر امروز
كه آن خاطرات
را مى نويسيم
چرا نگاه
انتقادى
نداشته
باشيم و چرا
باورها را
صيقل ندهيم؟
...
به ياد آن طنز
زيباى استاد
عزيزم عزيز
نسين مى افتم
كه روزى در
همين پاريس
به من گفت:
من از اين
سازمان هاى
انتشاراتى
ايرانى خيلى
دلگيرم.
تمامى كتاب هاى
مرا از تركى
به پارسى
ترجمه كرده و
در تيراژهاى
بالا چاپ مى كنند
و يك ريال هم
به من نداده و
نمى دهند،
در صورتى كه
يك ملاى ترك
كه در يك شهر
دور افتاده
يك كتاب نه
چندان جالبى
نوشته است،
براى ترجمه و
چاپ آن در
ايران كلى
پول گرفته كه
با آن
توانسته
خانه اى
بخرد.
من هم فكر
كردم يك ريشى
بگذارم و به
ايران بروم
تا شايد به
حقم برسم و من
هنوز در اين
فكر بودم كه
چه جور ريشى
بگذارم!؟
خيلى بلند،
ته ريش
متوسط، نيمه
ريش و يا
غيره، كه
ناگهان
تمامى ايران
را ريش گرفت
كه ديگر ريش
مادر برابر
اين همه ريش
به كارى
نخواهد آمد.
با همه اينها
كتاب خاطرات
شهبانو فرح
پهلوى به
عنوان يك سند
تاريخى
گوياى
بسيارى از
مسائلى است
كه مى تواند
براى هر لحظه
و دوران ما
قابل درس گيرى
و عبرت باشد.
-دل بستن هاى
بى مورد ما
به بيگانگان.
-ساده لوحى و
خوش باورى ها
ما.
-عدم
برخوردارى
از حافظه
سياسى
تاريخى براى
تحليل عميق و
حساب شده
گذشته.
-بى حوصلگى
از تداوم
نبرد و
همواره چشم
به در دوختن
براى آمدن يك
ناجى.
-و از همه
مهمتر درك
اين مسئله
حياتى و
ضرورى كه
بيگانگان و
استعمار
نوين با
اقتصاد
جهانى و
رهبرى سياسى
دنيا را در
دست دارند،
هرگز خواهان
رشد فكرى و
اعطاى آزادى
و دموكراسى
به كشورهاى
جهان سوم
نيستند. گاوى
كه عاقل شود،
ديگر شير مفت
به كسى
نخواهد داد.
در نوشته هاى
شهبانو به
ويژه از
هنگامه خروج
شاه از كشور،
به درستى به
اين مسئله پى
مى بريم كه
ايران و
پادشاهى كه
يكى از هم پيمانان
غرب در منطقه
حساس
خاورميانه
بود و با هيچ
كشورى در حال
جنگ و دشمنى
نبود و از
سوئى
ميلياردها
دلار در
صندوق هاى
آنها ذخيره
داشت كه خروج
آن ذخيره ها
موجب
ورشكستگى آن
بانك ها مى شد،
وقتى كه مى خواهد
از كشور خارج
شود جائى را
براى اقامت
موقت ندارد.
شما در نظر
بگيريد كه
ايران
پادشاهى سهم
بسيار
بالائى در
شركت كروپ
آلمان دارد،
۴۴ميليارد
دلار در
اورديف
فرانسه دارد
و ۲۲ميليارد
دلار سپرده
ارزى در
آمريكا دارد
و در صدها
كمپانى بزرگ
و كوچك در
سراسر اروپا
و آمريكا
خانواده
پهلوى
سرمايه گذارى هاى
بسيار بالاى
شخصى دارند؛
در كمپانى هاى
نفتى،
بانكى،
انتشاراتى
راديو و
تلويزيونى،
فروشگاه هاى
بزرگ زنجيره اى،
خطوط هوائى و
غيره كه اين
سرمايه گذارى هاى
شخصى جداى
سرمايه گذارى هاى
رسمى بنام
دولت
شاهنشاهى
بوده است. اما
با همه اينها
نه تنها
آمريكا در
سقوط نظام
پادشاهى
پيشقدم است،
كه اين هم
پيمان بزرگ
را نيز به
آنجا راه نمى دهد.
در رابطه با
انجام
تظاهرات ضد
شاهى در
آمريكا
شهبانو مى نويسد:
«در مهر ماه
۱۳۵۶ ما براى
يك بازديد
رسمى عازم
آمريكا شديم...
. ورود ما به
كاخ سفيد
لحظات
دشوارى را در
پى داشت.
تظاهر
كنندگان در
آن سوى رديف
مأموران
امنيتى جمع
شده بودند.
برخى براى كف
زدن و ابراز
احساسات و
برخى براى
ناسزا گفتن.
جدالى خشونت بار
ميان دو گروه
تظاهر كننده
درگرفت و
پليس مجبور
به دخالت شد.
پليس از گاز
اشك آور
استفاده كرد
و اين گاز تا
نزديكى
جايگاه پيش آمد
و بدينسان
بينندگان
تلويزيون در
سراسر جهان
شاهد صحنه
غير قابل
تصورى بودند
كه در آن رئيس جمهور
آمريكا و
پادشاه
ايران در حال
سرفه كردن و
پاك كردن
چشمانشان،
به نطق خود
ادامه مى دادند.
آيا اين
اراده
زمامداران
جديد نبود كه
ما را در
مخمصه
گذاشته تا به
ما بفهمانند
كه از اين پس
مخالفين
سلطنت مورد
حمايت آنها
هستند؟ (ص۲۶۲).
اين سخنان
شهبانوى
ايران است كه
رسماً مى نويسد
كه آمريكا
قاطعانه بر
آن شده بود تا
از مخالفين
سلطنت حمايت
كند.
با دانش به
آنچه پيش از
اين در رابطه
با احزاب غرب
به ويژه
آمريكا
نوشتيم و اين
كه هر دو حزب
در اصل مجرى
طرح هاى»
تينگ تانك هاى
«آمريكائى
هستند كه
برنامه نويس
منافع
آمريكا، حتى
در پنجاه سال
و صد سال
آينده مى باشند،
فرقى ميان
حزب جمهوريخواه
يا حزب
دموكرات در
رابطه با
اجراى طرح هاى
برنامه ريزى
شده» تينك تانك ها
«نيست.
و در صورتى كه
منافع
آمريكا
ايجاب كند نه
تنها قربانى
نمودن
بيگانگان كه
سربازان خود
آمريكائى و
مأموران و
سياستمداران
برجسته آنها
نيز به دور از»
ذبح شرعى «نخواهند
بود.
پس از آمريكا
اين دولت
انگليس است
كه رسماً بى مهرى
خود را نسبت
به خاندان
سلطنتى و شخص
محمدرضاشاه
نشان مى دهد.
شهبانو مى نويسد:
» امروز صبح
مطلع شدم كه
دولت آمريكا
ما را نخواهد
پذيرفت.
مكزيك هنوز
جواب نداده
است. اما اين
كشور براى
بچه هاى من
كه
اسپانيولى (اسپانيائى)
نمى دانند
مناسب نيست.
كانادا نيز
جواب نداده
است فقط
انگلستان
باقى مى ماند.
در آنجا نيز
انتخابات
نزديك است و
تا چند هفته
ديگر موضوع
روشن خواهد
شد. خداوندا!
اگر همه به ما
جواب منفى
بدهند چه
خواهيم كرد؟ «
البته
خداوند نه،
بلكه
انگلستان
جواب مى دهد
و شهبانو در
چهار خط
پائين تر مى نويسد:
» دولت
انگلستان به
نوبه خود به
وسيله دنيس
رايت سفير
سابق انگليس
در تهران كه
نزد ما به
باهاماس آمد
عدم موافقت
خود را با سفر
ما به آنجا
ابراز داشت.
سردنيس
هنگام ورود
با سبيل
مصنوعى و
كلاه، قابل
شناسائى
نبوده است.
پايتخت هاى
جهان، يكى پس
از ديگرى پشت
به ما مى كردند.
«
البته
محمدرضاشاه
در خاطرات
خود صريحاً
نوشته بود كه:
» ازيك سال و
نيم پيش
اصلاً وعده هاى
آمريكا ارزش
زيادى نداشت.
«
www
«كتاب
كهن دياراى
شهبانو»
عنوان
اصلى كتاب
خاطرات
شهبانو فرح، «كهن
ديارا» است كه
برگرفته از
ترانه
جاودانه
نادر
نادرپور است.
انتخاب اين
عنوان براى
كتاب از سوى
شهبانو، عشق
و علاقه و
نوستالژى
ايشان را به
ايران، اين
سرزمين پر
مهر و كهن مى رساند،
بارها شاهد
بوده ايم كه
هرگاه
شهبانو به
ياد ايران مى افتد
و يا اثرى از
ايران كهن را
مى بيند اشك
در چشمانش
جارى مى شود.
همين چند سال
پيش بود كه در
نمايشگاه
آثار هنرى
۷۰۰۰ ساله
ايران در
آلمان آنگاه
كه در برابر
نقشه ايران
قرار گرفت بى اختيار
شروع به
گريستن
نمود، آن همه
در برابر
دوربين هاى
خبرنگاران
جهان.
كهنى ديارا،
ديار يارا،
دل از تو كندم
ولى ندانم
كه گر گريزم
كجا گريزم؟ و
گر بمانم كجا
بمانم
و اين سرگذشت
شهبانو است
از روزى كه از
ايران به
همراه
پادشاه خارج
شد، قرارى
ندارد، روزى
در فرانسه
است و چند
روزى در
آمريكا، چند
صباحى از سال
را در قاهره
است و روزهاى
ديگر در
سفرهاى
اروپا.
از همان ۲۶ دى
ماه ۱۳۵۷ كه
در هوائى سرد
ايران را ترك
كرد و به سوى
قاهره پرواز
كرد- به همراه
شاه ايران- و
پس از شش روز
قاهره را به
مقصد مراكش
ترك كردند،
اين بى قرارى
در شهبانو
وجود داشته
است.
شهبانو در
خاطراتش،
همان چهره
ميهن دوستى
و سالارى
پادشاه را به
خوبى ترسيم
مى كند كه
سلامت و
منافع ملت
ايران حتى در
هنگامه گريز
از كشور،
برايش حائز
اهميت است:
«او (پادشاه)
در جواب
انورالسادات
كه پيشنهاد
كرده بود
هواپيماهاى
جنگى ايران
را به مصر
بخواند، با
صراحت جواب
رد داده بود و
اضافه كرده
بود:» نيروى
هوائى متعلق
به كشور
ايران است «و
شهبانو
ادامه مى دهد
كه:
مسلم بود كه
او هيچ عملى
براى به دست
آوردن قدرت
از راه اعمال
زور انجام
نخواهد داد و
در پيروى از
معتقدات
خود، در
انتظار دعوت
مردم براى
بازگشت به
ايران خواهد
ماند (ص ۲۹۷) .
محمدرضاشاه
همواره نسبت
به دشمنان
خود نيز حالت
مهربانانه
داشت. چنانچه
مى دانيم
بسيارى از
دشمنانش را
پس از
بازداشت مى بخشيد
و حتى آنها را
به خدمت مى گرفت.
پادشاه حتى
حاضر نمى شود
تا بزرگترين
دشمن خود،
خمينى را
سربه نيست
كند:
» در آن روزها
صحبت از
بازگشت آيت الله
خمينى بود.
يكى از
افسران
همراه ما از
پادشاه
خواست تا
دستور
انهدام
هواپيماى
خمينى قبل از
رسيدن به
تهران داده
شود. همسرم با
اين پيشنهاد
مخالفت كرد.
اين فكر تازه اى
نبود و زمانى
هم كه در
تهران بوديم
افسران
نيروى هوائى
همين
پيشنهاد را
به او كرده
بودند و مورد
موافقت او
قرار نگرفته
بود. «
در رابطه با
قتل خمينى،
آرى ين مناشه
مشاور
امنيتى اسحق
شامير نخست وزير
اسرائيل نيز
طى مصاحبه اى
به خود من (سياوش
اوستا) گفته
بود كه
اسرائيل به
محمدرضاشاه
پيشنهاد
ترور خمينى
را داد، اما
پادشاه با
انجام اين
عمل مخالفت
نمود.
والرى ژيسكاردستن
نيز هنگام
سفر خمينى به
فرانسه با
شاه مشورت
كرده بود ولى
پادشاه با
ورود خمينى
به فرانسه
موافقت
نموده بود.
چنانچه
شهبانو مى نويسد،
شاه از تمامى
همراهان خود
مى خواهد كه
به ايران
بازگردند:
» با قبول اين
واقعيت كه
مرحله جديدى
آغاز شده و
اميد بازگشت
فورى به
ايران وجود
ندارد،
پادشاه
كاركنان
بوئينگ ۷۰۷
را كه همه
نظامى بودند
و ما را از
تهران تا
مراكش
همراهى كرده
بودند، از
خدمت معاف
كرد. همچنين
با عزيمت
بعضى از
مأموران
امنيتى كه
مايل به
بازگشت به
ايران بودند
موافقت كرد.
پادشاه مى خواست
هواپيما به
ايران تحويل
داده شود و از
سوى ديگر
خانواده اين
افراد در
تهران مانده
بودند.
پادشاه به
آنها گفت: «ما
نمى دانيم
چه وقت
بازخواهيم
گشت، ولى
موقع آن
رسيده است كه
شما نزد
خانواده هاى
خود
بازگرديد.
اگر هنگام
ورود مشكلى
برايتان پيش
آيد، من به
شما اجازه مى دهم
بگوئيد كه به
اجبار ما را
همراهى كرده ايد.»
سپس همين
گفتار را
براى
اطرافيان ما
تكرار كرد.
برخى از آنها
تصميم به
بازگشت
گرفتند و
بعضى ديگر
مصمم به
درخواست
پناهندگى از
كشورهاى
اروپائى و
آمريكائى
شدند.
كاركنان
هواپيما
هنگام ورود
به تهران،
دچار مشكلى
نشدند و
خلبان كه
فرزند يك
تيمسار بود،
چندى بعد به
سازمان
مجاهدين
پيوست و
تقدير آن بود
كه همين
خلبان دو تن
از همگامان
قديم آيت الله
خمينى را از
ايران خارج
كند. «(ص ۲۹۹)
پس از
استقرار
جمهورى اسلامى
در ايران،
شاه و شهبانو
از مراكش به
رباط مى روند
اما مراكش
نيز توسط
فرانسه و يا
به پيشنهاد
فرانسه از
محمدرضاشاه
مى خواهد تا
اين كشور را
ترك كند،
تمامى
مهربانى ها
و دوستى ها
گوئى به
پايان خط حفظ
قدرت شخصى
رسيده است و
جهان به شاه
ايران پشت مى كند:
» الكساندر
دومارانش
رئيس سازمان
اطاعات
فرانسه براى
ديدن همسرم
به مراكش آمد
و او را از
خطراتى كه
اقامت ما در
كشور مراكش
براى ملك حسن
دوم ايجاد مى كرد
آگاه نمود. در
چنين شرايطى
بود كه مى بايست
هر چه زودتر
تبعيدگاه
جديدى مى يافتيم.
دولت فرانسه
ما را
نپذيرفت
زيرا به گفته
مارانش از
عهده حفاظت
ما برنمى آمد.
دولت سوئيس
نيز همين
رويه را پيش
گرفت. كشور
موناكو كه
رضا به آنجا
سفر كرده بود
نخست با رفتن
ما به آنجا
موافقت
نمود، اما
بعداً تحت
فشار دولت
فرانسه
تصميم خود را
تغيير داد.
دولت آمريكا
نيز در مقابل
درخواست ما
گفته بود: در
آينده شايد.
پيامى از
انگلستان
داشتيم مبنى
بر آن بود كه
مارگارت
تاچر در صورت
پيروزى در
انتخابات با
رفتن ما به آن
كشور موافقت
خواهد كرد.
اما همين كه
به نخست وزيرى
رسيد، يعنى
زمانى كه ما
در باهاماس
بوديم به عهد
خود وفا نكرد.
ما با بسيارى
از كشورهاى
دنيا روابط
نزديك و با
بعضى از آنها
روابط
دوستانه
داشتيم ولى
امروز همه از
ما روى برمى گرداندند.
ملك حسن دوم
هواپيماى
شخصى خود را
در اختيار ما
گذاشته بود و
حركت اين
هواپيما
بستگى به
تاريخ و
مقصدى داشت
كه انتخاب مى كرديم.
در آن زمان
بود كه مطلع
شديم كشور با
هاماس حاضر
است فقط به
مدت سه ماه ما
را بپذيرد.
اين دعوت
حاصل كوشش هاى
ديويد
راكفلر و
دوست همسرم
هنرى
كيسينجر بود
كه در آخرين
لحظات به دست
ما رسيد. روز
دهم فروردين
ماه ۱۳۵۸ ما
به سوى
ناسائو
پايتخت
باهاماس
پرواز كرديم.
همراهان ما
عبارت بودند
از: مادرم،
ليوسا
پيرنيا پزشك
بچه ها،
سرهنگ جهان بينى
مسئول امنيت
پادشاه،
سرهنگ ها
اويسى،
ناصرى،
همراز،
محمدى،
پرستار ليلا
دوشيزه گلرخ
و بالاخره
محمود
الياسى
پيشخدمت
مخصوص
پادشاه. خانه اى
كه براى ما به
قيمت گزاف
اجاره شده
بود، فقط يك
سالن و دو
اتاق داشت و
بديهى است كه
با ذكر نام ما
قيمت ها پنج
برابر و حتى
ده برابر مى شد.
در آن خانه
جاى كافى
براى چمدان ها،
۱۵چ |